خسته ام! دلم کوچ می خواهد...! امروز کسی مرا از لبه ی پنجره ی رویاهایم پرت کرد پایین....! خوردم زمین...!
و رویاهایم همه پریدند !!!
امروز روز بدی بود... بدتر از این نمی تونست باشه... نپرس چرا؟ چون نخواهم گفت! گفتنش بی فایده اس! هیچ کس نمی تونه درک کنه اتفاق امروز برای من چه اهمیتی داشت و وقوعش چقدر فاجعه آمیز بود...! فقط می تونم بگم بدتر از این ممکن نبود!
نمی دونم چرا الان؟؟؟؟؟! الان که من این همه تصمیم قشنگ داشتم... چرا الان باید یه اتفاق مسخره همه ی برنامه هامو بریزه بهم؟؟؟!
وای که چقدر خسته ام...! خبر امروز خسته ام کرد...! به اندازه ی هزار سال خسته ام...!
این هم آخرین روز تابستان 87 !!! و یکی از تلخ ترین هاش! پایانی بود بینهایت تلخ و دور از تصورم!!!
این تابستان شروع تلخی داشت و پایانی تلخ تر...!
همین...!
تابستان ۸۷ هم رفت...!
و من گاهی غرق حیرت می شوم از گذر روزهایی که سرعت گذشتنشان مبهوتم می کند!!!
و گاهی فکر می کنم به اینکه تعداد نفس هایی که با لذت کشیده ام از تعداد روز هایی که گذرانده ام خیلی کم تر است!
و این یعنی من هنوز زندگی کردن را یاد نگرفته ام!
باید یاد بگیرم.............. باید...
دیروز تلخ بودم و غمگین و دلتنگ...
و اما امروز... روز دیگریست.... :)
دیشب دختر بدی شده بودم و عزیز دلم رو ناراحت و نگران کردم...
و می خوام همین جا رسماْ از عزیز نازم معذرت بخوام...
و می خوام رسماْ ببوسمش...
و می خوام رسماْ بغلش کنم
و بگم دیوونه اشم...
دیوونه ی دیوونه... نفسمه...
و بگم مرسی که این همه دوستم داره... دیشب یه بار دیگه بهم ثابت شد که عزیز دلم خیلی دوستم داره ... و یه بار دیگه مطمئن شدم که دوستی دارم که تا همیشه برام می مونه.... (عزیز دلم خانومه ها!
)
اینها رو نوشتم اینجا که یادم بمونه این بار در نهایت جدیت تصمیم دارم به بهترین ها برسم ....
بهترین ها حق منه....
من می تونم....
من کسی رو دارم که بدون هیچ انتظاری از تجربه هاش برای من میگه و من باید خیلی احمق ! باشم اگه از این تجربه ها استفاده نکنم...
من می تونم....
آنی می تونه.... :)
sevdim ama biliyordum sonu yoktu
...
ben aşkın ahini yasini bilirim
bana ettiğinle yanakaldım
...
şimdi ben ne yapayım
her gece yolunamı bakayım
...
kimlere derdimi yanayim
...
şimdi ben neyleyeyim
bu şehri ateşemi vereyim
...
sevdim ama biliyordum sonu yoktu
kendi kendimemi yanayım
لعنت به من! لعنت به این آهنگ!
لعنت به من که همیشه وقتی کسی رو زیاد دوست دارم احساسم در موردش اشتباه نمی کنه!
لعنت به من!
یعنی الان اون...؟؟؟؟؟؟؟؟ 
من باور داشتم... همه چی رو... حتی اگه همه ی دنیا باور نکنن! حتی اگه همه ی دنیا بگن حماقته....
حتی اگه...
لعنت به من!
وای امروز چه بارونی بارید اینجا...
وای من چقدر حالم خوبه امروز...!
وای چه باد لذت بخش و خنک و خوش عطری، الان از پنجره ی باز اتاقم به تنم می خوره....
واااااااااای چه بوی خوبی میاد...!
بوی بارون... بوی پاییز... بوی خاک خیس...
حسی که روزهای بارونی دارم رو هرگز نتونستم خوب توصیفش کنم....
یه جور خوشحالی ِ خیلی غم انگیز با طعم ملس دیوانگی...!!! اون هم از نوع شدیدش! دیوانه ی دیوانه!
به اندازه ی ابرها دیوانه...........
این طور وقت ها هم دلم می خواد بخندم ... هم گریه کنم... هم بدوم... هم آروم قدم بزنم... هم خیس بشم... خیس ِ خیس... هم بچه باشم... هم عاشق باشم...
عاشق هر چیزی و هرکسی که هست....
دلم می خواد به همه ی اون هایی که دوستشون دارم بگم که چـــــــــقدر دوستشون دارم... و... و... و....
دلم می خواد زندگی کنم...
دلم می خواد نفس بکشم... عمیییییییییییییییییییییییییق....
کاش یه جاده ی پاییزی داشتم از اینجا تا ته دنیا... یه جاده که مال خودم بود!
بارون هم دلم می خواست ... اون هم تا ته دنیا....
و اونوقت می رفتم و می رفتم و می رفتم...
تنهای تنها...
بدون چتر...
خودم و خودم و باران و باران و باران....
می رفتم و مست می شدم... مستِ مستِ مست .........
این ها رو نوشتم اینجا که یادم بمونه امروز چقدر شادم از اینکه زنده ام و نفس می کشم....
یک چیز جدید فهمیدم!
آرامش ِ بعد از طوفان، همان آرامش ِ قبل از طوفان است!
آرامش ِ قبل از یک طوفان تازه!
اگر آرامشی باشد، بین دو طوفان است و بس..! و نه هیچ جای دیگری….!
*پی نوشت مهمـ . . . ! ! ! (ساعت۲۱:۱۸)
واقعاْ واقعاْ
! THE END
:)
1.
این بازی تکراریست!
من این بازی را قبلا هم بازی کرده ام... همان وقت ها که تازه آمده بود... کسی نمی داند بازی چه بود...! به هیچ کس هم نگفته ام...! حتی تو!
می دانی؟ بازی را بردم! اما هیچ خوشحال نشدم...! یعنی خوشحال شدم اما عجیب بود که از خوشحالی ام ناراحت بودم آنقدر که گریه ام گرفت از اینکه برنده بودم!
آخر می دانی نمی فهمیدم خوشحالی ام از "بردن" است یا از "داشتن" !
نمی فهمیدم به خودم تلقین می کنم احساسی را که نیست...
یا
همه ی توانم را برای احساسی گذاشته ام که هست و آنقدر داغ است که ارزش همه ی اشک هایم را دارد!!!
حالا یک بار دیگر بازی شروع شده....
اما من دیگر بازی نمی کنم....
دیگر نه دلم بازی می خواهد... نه بردن....!
و نه تردید های زجر آور بعدش را... !
به جای بازی کردن این بار آرام و مطمئن لبخند می زنم...
و منتظر می مانم برای آنچه باید...
برای آنچه که می دانم می شود...
و بهترین ِ من است...
و فکر می کنم انگار این بار بزرگتر شده ام....!
2.
دست به نقطه گذاشتنم خوب شده این روزها...!!! تند و تند نقطه می گذارم ته قصه ها!!! بماند که با چه مصبیتی!!!
اما گاهی نمی شود یک نقطه گذاشت... گاهی هر بار که چشم هایت را می بندی که نقطه را بگذاری ته قصه ای و تمامش کنی... بازشان که می کنی می بینی به جای یکی، سه تا گذاشته ای!!!
و اینطوری است که قصه تا بینهایت ناتمام می ماند با سه تا نقطه...!!!
3.
اون رفت... کلی بغلش کردم... کلی گریه کردم تو بغلش که مثل همیشه مهربون بود و گرم ... و بعد اون رفت... رفت... رفت... رفت...
روز بعد از رفتنش هم باز کلی گریه کردم.... چون اتاقم بوی اونو می داد... بوی عطرشو...
و چون جایی برای اون توی اتاقم خالی بود و هنوز هم هست...
و من فکر کردم به اینکه چند بار دیگه باید بگم "خداحافظ"... ؟؟؟
چند بار دیگه باید برای جدا شدن اشک بریزم...؟؟؟
فکر کردم به این که از فاصله ها بیزارم...
از دوری بدم میاد...
از جدایی منزجرم...
وفکر کردم به اینکه چرا هر قدر کسی عزیزتر میشه، توی رابطه ات با اون سهم بیشتر از دوری نصیبت میشه...؟؟؟!
4.
اینکه حس کنی فراموش شدی هیچ حس خوبی نیست! اما حقیقته...! و حقیقت ها همیشه سازنده اند...
5.
چرا وبلاگم اینقدر غمگین شده این روزها...؟؟؟
اَه.. اَه...
بدم اومد...
رویای آبی و نازم، خاکستری شده انگار...
من خوبم ها... فقط این روزها زود گریه ام می گیره... همین...
من هیچ نمی خوام اینجوری باشه... اما هست...
ولی با همه ی این رنگ های خاکستری حالم خوبه...
و
! Everything is OK
یعنی باید باشه... مهم این نیست که واقعاً هست یا نه!
مهم اینه که من می خوام باشه.... پس هست...

6.
...I KNOW WHO KILLED ME
یعنی هنوز هم....؟!
چقدر نیمه تموم....!
چقدر چیزهای نیمه تموم غمگین اند...!
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
واسطه نیا به عزتت خمارم
حوصله ی هیچ کسی رو ندارم
کفر نمی گم سئوال دارم
یه تریلی محال دارم
تازه داره حالیم می شه چیکارم
می چرخم و می چرخونم سیارم
تازه دیدم حرف حسابت منم
طلای نابت منم
تازه دیدم که دل دارم بستمش!
"راه" دیدم نرفته بود "رفتمش"
"جوانه" نشکفته رو "رستمش"
"ویروس" که بود حالیش نبود "هستمش"
جواب زنده بودن مرگ نبود ! جون شما بود؟
مردن من مردن یک برگ نبود ! تورو به خدا بود؟
اون همه افسانه و افسون ولش!!
این دل پر خون ولش!
دلهره گم کردن "گدار" مارون ولش!
تماشای پرنده ها بالای "کارون" ولش؟
خیابونا، سوت زندنا، شپ شپ بارون ولش
دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه
گفتی بیا زندگی خیلی زیباست ! دویدم!!
چشم فرستادی برام
تا ببینم
که دیدم
پرسیدم این آتش بازی تو آسمون معناش چیه ؟
کنار این جوی روون نعناش چیه ؟
این همه راز
این همه رمز
این همه سر و اسرار معماست ؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه ؟ نه والله !
مات و پریشونم کنی که چی بشه ؟ نه بالله !
پریشونت نبودم ؟!
من
حیرونت نبودم ؟!
تازه داشتم می فهمیدم که فهم من چقدر کمه !
"اتم" تو دنیای خودش حریف صد تا رستمه !
گفتی ببند چشماتو وقت رفتنه !
انجیر می خواد دنیا بیاد آهن و فسفرش کمه !
چشمای من آهن انجیر شدن !
حلقه ای از حلقه ی زنجیر شدن !
عمو زنجیر باف زنجیر تو بنازم
چشم من و انجیر تو بنازم !
دیوونه کیه ؟
عاقل کیه ؟
جونور کامل کیه ؟!
حسین پناهی
دختر توی آینه چشم های زیبایی نداره... اما من چشم هاش رو دوست دارم.... نگاهش رو...
مخصوصاْ وقت هایی که یه برق خاص توشونه...
یا وقت هایی که خیلی کسی رو دوست داره...
یا بعضی وقت ها که خیلی غمگینه و نگاهش معصوم میشه...
یا وقت هایی که...
مدت هاست به این فکر می کنم که وقتی دختر توی آینه می میره چشم هاش چی میشه؟؟؟؟!!!!
شاید دونه ی انجیر...؟!
شاید یه گل....؟!
یا شاید.............................؟!
*پی نوشت:
اصلاْ دختر توی آیینه اومده اینجا که چی کار کنه؟؟؟؟!
کی می میره؟ یعنی تا وقتی که بمیره می رسه اون کارهایی رو که باید، انجام بده؟
یعنی اصلاْ یه روزی میفهمه که چرا اومده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!
یعنی اون قدر فرصت پیدا می کنه که همه ی اون چیزهایی که دوست داره رو یاد بگیره؟؟؟؟؟؟!
۱.Who knows?
کی می دونه؟ واقعاْ کی می دونه؟ کی؟؟؟؟؟!
گاهی همه چیز شبیه یه بازی به نظر میاد...
گاهی آدم به همه چیز می خنده... حتی به خودش!
دنیای غریبیه!
باید یاد بگیرم که به بازی ها لبخند بزنم ![]()
۲.
آفتاب داغ است... خودت که میدانی دوستش ندارم.... شاید هم نمی دانی...! آخر من که هیچ وقت برایت نگفته ام! اما برای رسیدن به تو می نشینم زیر تابشش... آنقدر که داغ شوم... بخار شوم.... از روی این زمین تمام شوم.... بالا که بروم حتماً سرد است.... ابر خواهم شد... اگر باد کمی بی تابی ام را طاقت بیاورد... می گویم برساندم پیش تو... روی تنت می بارم.... مثل بوسه...
من کمم ... خیلی کم.... اما هر چقدر هم که کم باشم عشق تو زیادم کرده خوب من.... خیلی زیاد... خیلی باران... خیلی بوسه...
راستی مراقب باش !
اگر روزی دیدی باران بر تنت می بارد و تمام نمی شود.... بدان من به تو رسیده ام.... آن موقع یادت نرود که زیر یک سایه بان پناه بگیری... نمی خواهم در حجم بی انتهای من که پر است از بی تابی و باران و بوسه غرق شوی.... گفتم که از تو و حضور مهربانت چقدر زیاد شده ام....
برایت نگرانم...
حسابی مراقب باش خوب من....
من باشم یا نباشم... تو مراقب خودت باش....
* یکی از نوشته های قدیمی منه...البته شاید قدیمی! گاهی خوندن دلنوشته هات خیلی می چسبه...
حتی اگه هیچ وقت برای اونی که باید بخونیشون نخونی...! حتی اگه...
همیشه خوندنشون همون حس معصومانه ی نجیب رو تو دلت ایجا می کنه... و تو به خاطر میاری که زنده ای... گیرم گاهی شاد ... گاهی غمگین... اما هستی...
می فهمی آنی! هستی... هنوز هستی...
۳. هرگز توی زندگیم این همه فکر با هم تو سرم نبوده! اما من دارم همه ی سعی ام رو می کنم این روزها که همه چیز ok باشه...
گاهی لبخند زدن سخت ترین کار دنیاست...!
و من این روزها به همه ی بغض هام لبخند می زنم...!
دارم همه ی سعی ام رو می کنم... همه ی سعی ام رو...
من هستم... خیلی ها هستند که دوستشون دارم... و تا جایی که بتونم می خوام بهشون کمک کنم...
من هستم حتی اگه بوی غم بدم...
من هستم... هستم... هستم... هستم و هنوز باید زندگی کنم... باید... و باید خوب زندگی کنم... باید یاد بگیرم که خوب زندگی کنم...
۴. اگه اون بره خیلی دلم براش تنگ میشه... بعدش هم اون میره و بعدش شاید اون... دلم تنگ میشه خب!
از این همه که هستم تنها تر میشم دوباره...
۵. آخ که گاهی یه بغل واسه گریه کردن چقدر می چسبه... فقط چند دقیقه... یه بغل... خیلی چیز زیادی می خوام؟؟؟؟!![]()
![]()
1. در گذر روزهای زندگی،
گاهی همه چیز واقعا خوبه...!
گاهی بده و تو سعی می کنی فکر کنی که خوبه...!!
و گاهی گیج می شی که اصلا چی خوبه چی بد؟؟ !!!
2. رابطه ها اغلب تموم می شن ... به هر دلیل... یا گم کردن اون تو گذر زمان ... یا یه اختلاف... یا نه! اصلا بدون اختلاف ! فقط چون حس می کنی حرف مشترکی با اون نداری.... و... و... و...
اما تو زندگی من بیشر وقت ها اینطور بوده ... هر دوستی که اومده ، یه روزی... یه جایی... رفته....
اصلاً فکر می کنم زندگی همینه! همین اومدن و رفتن آدم ها و تاثیرشون روی من و زندگی من....
می دونی؟ همیشه وقتی یه دوست گم میشه ... وقتی همه چی تموم میشه... چی بیشتر عذابم میده؟؟؟؟؟ حرف هایی که به یادم میاد که باید می گفتم به اون و نگفتم... و از اون دردناک تر سوال هایی که باید می پرسیدم و نپرسیدم!
کلی چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
3. هیچ نمی فهمم که گاهی چه طوری میشه کسی رو دوست داشته باشی که ندیدی!
دلتنگ کسی بشی که هیچ وقت نبوده!
مورد های بهتر از اون تو زندگیم زیاد بودن... کسانی که نزدیکم بودن و می تونستم پیش خودم داشته باشمشون....
اما من اونی رو که اون همه دور بود و حتی در مقایسه با بقیه ی کسانی که امکان ِ داشتن رابطه ی عاشقانه باهاشون رو داشتم اصلا خاص نبود، به همه ترجیح دادم...! احمقانه اس!!! چیزی بیش از یک سال از زندگیم رو برای کسی بودم که هرگز نزدیکم نبود.... و احمقانه تر این که هنوزم دلتنگش میشم!!!!!!!!!!!
4. گاهی بعضی از حرف ها زهر دارن... تلخن... خیلی تلخ... در ظاهر دوستانه گفته می شن و حتی در باطن دوستانه... اما زهر تلخش تا اعماق دلت رو می سوزونه.... دلت رو می شکونه... خوردت می کنه.... و تو لبخند می زنی!!! با یه بهت معصومانه ی غریب به له شدنت خیره میشی و لبخند می زنی... ! اونقدر لبخند می زنی که یهو می بینی صورتت از اشک خیسه خیسه...!!!
و تو زجر می کشی.... و زجر که می کشی بزرگتر میشی... و این بزرگتر شدن خوبه! ![]()
5.
وای ، باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست...
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران
پر مرغان نگاهم را شست............
بارون میاد... رفتم توی حیاط... اونقدر ایستادم که پاکی بارون خیسم کنه... که لباسم از خیسی بچسبه به تنم...
زل زدم به آسمون... اونقدر که نور شفافِ آسمون ِ سپیدِ متمایل به خاکستری نذاشت دیگه هیچ جا رو ببینم... اونقدر که وقتی به دست هام... به سپیدی بازوهای لختم که از قطره های بارون خیس بود نگاه کردم حس کردم تموم تنم داره می درخشه.... اونقدر که ... اونقدر که.... اونقدر که.........................
6.مطمئنم که هیچکسی توی دنیا وقتی دلش دردودل می خواد برای حرف زدن یه مهتاب سراغ نداره!
اما من دارم... یه مهتاب ناز و خواستنی دارم.... من توی آسمون مهتاب ندارم... روی زمین دارم!
خوبه که تو همه ی این دنیا یه نفر داشته باشی... یه نفر که برات خیلی نفره!
یه نفر که هم دوست باشه... هم ماما باشه... هم همدم باشه... هم راهنما باشه... هم مهتاب باشه... هم عشق باشه... هم نفس باشه... هم... هم... هم...
همیشه از رفتن و گم شدن اون هایی که دوستشون دارم ترسیدم... اما دیشب واسه اولین بار مطمئن شدم یکی دارم که هیچ وقت نمی ره... یکی که همیشـــــــــــــــــــــــه برام می مونه...
دیشب به یه جور اطمینان آرامش بخش رسیدم...
حالا می دونم کسی هست که تا ته دنیا برام می مونه... کسی که شاید کم داشته باشمش... شاید هر وقت که دلم می خواد و نیاز دارم نزدیکم نباشه... شاید نتونم همیشه صدای نازشو بشنوم... شاید حتی هیچ وقت نبینمش... اما می دونم که همیشه هست.... و همین کافیه که یکی ... یه جای این دنیا... همیشه برات هست... همیشه دوستت داره... و همیشه دوستش داری... کسی که می دونم براش مهمم و برای آروم گرفتنم هر محبتی که بتونه می کنه....
سپاس مهتاب ناز من... سپاس برای شنیدن تموم دخترانه هام.... سپاس عزیز دل مهربونم... سپاس مامای خوبم.... مامای کوچولو و خوشگل خودم....
سپاس برای دیشب و تموم شب هایی که از پشت این همه فاصله بغلم کردین و اجازه دادین تو بغلتون گریه کنم و آروم بگیرم... سپاس برای برای همه ی اشک های دخترونه ای که پاکش می کنین و برای همه ی لبخند هایی که با سخاوت بهم می دین... سپاس برای دیشب و تموم شب هایی که مال من میشین... و سپاس برای این که اجازه دارم هر وقت دوست دارم بوستون کنم... می بوسمتون مهتاب نازم... زیااااااد می بوسمتون.... و دوستتون دارم... زیاااااااااااااااااااد... و تا همیشه ی بودنم دوستتون خواهم داشت....
این ها رو با اشک نوشتم... می دونین که هر وقت کسی رو زیاد دوست دارم گریه ام می گیره....................
یک دنیا سپاس عزیز دل معصوم و نازم....
*موارد ۱ و ۲ و ۳ جمعه هشتم شهریور نوشته شده ...
تازه بیست سالم تموم شده و می دونم که هنوز خیلی فرصت هست برای داشتن رابطه های عاشقانه! اما یه حس عجیب دارم... این حس رو از وقتی یادمه داشتم... هیچ وقت هم از بین نرفته... حتی یه لحظه.... حتی وقت هایی که در زندگیم حس می کردم شدید عاشق کسی هستم باز هم این احساس بوده !!!
این حس در درونم فریاد می کنه که:
مردی که بتونه من رو دیوانه کنه، عاشقانه و عاقلانه دیوانه ام کنه... اصلاً وجود نداره...........! ![]()
پی نوشت (11/6/1387)
احساس می کنم کسی اون چیزی رو که می خواستم تو این مطلب دیده بشه نمی بینه!
دوست عزیزی برام این کامنت رو خصوصی نوشته بود:
عاشقانه و عاقلانه!!!!
عزیزم این دو کلمه اصلا" با هم جور نمیشن.
تا این پارادوکس تو ذهنت داری نمیتونی عاشق بشی.
وقتی اون نفر خوشبخت پیداش بشه، مطمئن باش اولین عضو بدنت که از کار می افته عقلته!!!!!
اما من دقیقاً دنبال همین پارادوکسم... من دلم نمی خواد نبینم و عاشقی کنم... مثل یک کور... دلم میخواد عاقلانه عاشق باشم... کسی رو می خوام که عاقلانه عاشقم کنه... دیوانه ام کنه... تا حد پرستش... کسی که همه ی من بشه و من... فقط من همه ی اون باشم....
من دوست دارم دیوانه باشم... اما عاقلانه دیوانگی کنم... عاقلانه ، عاشق و دیوانه ی مردی باشم که مرد منه!
مردی که مطمئنم وجود نداره!!!
باور کن مطمئنم! 
نمی دونم کسی فهمید چی می خوام بگم؟؟؟؟؟![]()
گاهی خیلی یخ می کنم...
سردم میشه... خیلی سرد...
گاهی که خیلی تنهام... خیلی خیلی تنها... حتی تنهاتر از خودم...!
گاهی که دلم برای درد و دل بهونه می گیره اما هیچ کسی رو سراغ نداره....!
گاهی که..................................
دختر یعنی
هنوز زندگی...
***از این که کسی "دختر" صدام بزنه لذت می برم....
و این روزها یه جور عجیبی دخترتر شدم...! :)


