گاهی خنده بیخ گلویم را می گیرد!
آخرش هیچ کس نفهمید ناخوشی من چیست...
همه گول خوردند...!
یکی از همین روزها کسی پرسید: ناخوشی ات چیست؟؟؟؟!!!
و حالا حالم بهتر است....
از تو ممنونم ... از تویی که پرسیدی... قدر می دانم مهربانی صدایت را.... می خواهم بنویسم برایت اما کلمه کم آورده ام... نمی دانم این احساس من است که بزرگ شده یا کلمه ها هستند که کوچک شده اند...؟!!!
فقط بدان که بعد از مدت ها توی چشم های دختر توی آینه لبخند دیدم... آرامش دیدم... این روزها دختر توی آینه مهتابی شده... آرام گرفته...
می دانی؟ دختر توی آینه هیچ وقت برای کسی این همه نگفته بود...
تو دختر را شنیدی... ترسش را شنیدی... تنهایی اش را... دست هایش را که رنگ اضطراب داشت... تو شنیدی... تو همه ی دختر را شنیدی... همه ی قصه ی دختر را....
و گفتی ... تو مهربانی ات را ریختی توی صدایت و برای دختر گفتی... تو گفتی و گفتی... اما ندیدی...! تو ندیدی ... ندیدی که دختر توی سکوتِ تاریک شب صدایت را بو کشید... و لبخند زد... ندیدی که دختر آرام و نرم توی صدایت گم شد... ندیدی که صدایت روی تن دختر بارید... ندیدی که تن دختر نرم نرمک توی باران صدایت خیس شد... تو ندیدی... ندیدی تن دختر که خیس می شود... ترس شسته می شود زیر باران صدای تو!
از تو ممنونم... ممنونم که این روزها تازه ام می کنی... مثل همان وقت ها که از باران تازه می شوم...
ممنونم غریبه ی آشنای بارانی من !
بدان که چه همیشه باشی، چه مثل همه ی "گم شده ها" توی بازی روزگار گم شوی! برای من و دختر توی آینه، تو و حضورت تا ابد یک "حادثه ی آبی" خواهید ماند... تا ابد...

کنارش نشستم روبروی کامپیوترش و دارم عکس های مورد علاقه اش رو نگاه می کنم...
یک بار سرسری و بار دوم دقیق تر... سرش با موبایلش گرمه، و من هیچ حواسم نیست به اینکه اون حواسش به منه!
به این عکس می رسم و برای بار دوم ناخود آگاه مکث می کنم...
با لحنی کنجکاو می پرسه: چرا هر بار که به این عکس می رسی این قدر نگاهش می کنی...؟!
صدای خودم رو می شنوم... با آوا و لحنی که برام غریبه اس... بدون حتی لحظه ای فکر کردن... یه جور آروم و خاصی می گم:
"چون دلم می خواد این دختر من رو صدا کنه ماما... که تن کوچولوی خیسش رو بگیرم تو بغلم و اشکاشو بوس کنم..."
از نگاهش می خونم که چقدر تعجب کرده... نمی دونم از حرفم یا از لحنم...؟
اما خودم هم حس می کنم که تعجب کردم... از لحنم یا از حرفم؟ شاید هم از صدام که یه جور آروم و غریبی بود؟ نمی دونم....
اما این رو خوب می دونم برای اینکه مادر باشی باید خیلی بزرگ باشی و کامل...
"مادر بودن" اونقدر عمیق ... بزرگ ... و پر اهمیت هست که فکر می کنم دخترهای به سن و سال من نباید تا خیلی خیلی سال دیگه حتی بهش فکر کنند... تا وقتی واقعاً "بزرگ" نشدند...
اما این حس خوبی که گاهی عجیب قلقلکت می ده... همین که گاهی با تموم وجود دلت می خواد یکی با یه صدای ناز و خوردنی صدات کنه: ماما...
و تو لب های نرم و کوچولوی خوشگلش رو بوس کنی و تموم عشقت رو بریزی تو صداتو بهش بگی: جون ماما....؟
این حس رو خیلی دوست دارم...
این که نگاهش کنی و پر بشی از لذتِ اینکه یه موجود کوچولوی معصوم داری که معجزه ی عاشقانه ی تو و اونه...
اونی که همه ی تو شده... همون مرد... همون مردی که از تموم این دنیا فقط و فقط مال خودته...
و حالا یه تن نرم ، شکننده و معصوم تو بغلته که معجزه ی دل بازی هاتونه.... معجزه ی دنیای دو نفریتونه... همون دنیایی که درست به اندازه ی آغوش اونه...
وای که چه حس خوبی تموم دلت رو می لرزونه و دیوونه ات می کنه وقتی که صدات کنه: ماما....
دلم نوشتن می خواهد... اما حرف ندارم برای گفتن...
شاید هم آن قدر حرف برای گفتن دارم که خفه شده ام!
می دانی؟ گاهی از بس که حالم خوب است ، بد حال می شوم!!!
خوبم بودم ها ! خیلی خوب ! آنقدر که مثل پر داشتم بالا می رفتم از سبکی...
اما خراب شد... ! باز هم یکی پر گرفت توی مشتش !!!
نمی دانم چرا پر بودن هیچ به من نیامده...
من داشتم بالا می رفتم ها... آن قدر کیف داشت این چند روز... اما حیف... حیف... حیف...
کاش از این مشتِ تازه رها شوم...!
اوه آنی! اینقدر دلم دلم نکن دختر!
دل که حرف حساب سرش نمی شود... که اگر می شد که دیگر دل نبود آن وقت...!
این همه مشکل داری... لازم نیست که یکی هم خودت اضافه کنی!!!
مشکلت را حل که نکنی... خودت حل می شوی توی مشکلت... و آخر هم محو...
می ترسم روزی آن قدر حل شوی توی این همه مشکل که ببینم فقط به اندازه ی هیچ باقی مانده از تو...
بنویس:
"همه چیز از پایه غلط است... غلط شروع شده... اصلاً غلط فکر کرده ام... هیچ هم این طور که من فکر کردم نبوده... نبوده... نبوده... خیال بود... خیال کرده ام... خیال... خیال... خیال... خیال...
فراموش می کنم... فراموش می کنم... فراموش می کنم...
فراموش می کنم... غلط است... غلط است... غلط فکر کرده ام... فراموش می کنم... فراموش می کنم........ "
چرا معطلی...؟! هیچ هم دودل نباش!!!!
بنویس دختر!
بنویس و قبل از آنکه حسابی دیرت شود
فراموش کن ــــــــــــــــــــ !
دلم برای معصومیت پنهان شده پشت نقاب غلیظ رنگ خیلی می سوزه...!
بدون این همه رنگ غلیظ و سنگین چقدر می شه معصوم بود...
آرایش...!
نمی دونم چرا هیچ وقت حس خوبی بهش نداشتم... شاید به این خاطر که معصومیت دخترانه ای رو که من بی نهایت ازش لذت می برم، یه جایی پشت بازی سنگین رنگ ها گم می کنه...
آرایش ، زیبایی حاصل از اون و حس خوبی که یه دختر از این راه می تونه نسبت به ظاهرش پیدا کنه همه و همه خوبه... خیلی خوب... اما نه جوری که این همه رنگ بشه یه نقاب و تو رو از خودت، از زیبایی مخصوصی که به نظر من هر دختری به نوعی داره، دور کنه...
خوشم میاد از اینکه به خودت اهمیت بدی و سعی کنی زیبا باشی ... اما نه اونقدری که حاصل کارت بشه یه نقاب رنگارنگ غلیظ! و حتی خودت هم فراموشت بشه که چه شکلی بودی!!!
شاید عجیب باشه اما من هیچ وقت از دیدن قیافه ی خودم به اندازه ی بعد از پاک کردن رژ لب لذت نمی برم...! بدون آرایش شاید زیبا نیستم اما خیالم راحته که شبیه خودم هستم... خیلی شبیه خودم...
درسته که دختر توی آینه بدون آرایش زیبا نیست... اما آشناست... همون دختریه که بیشتر از بیست ساله دیدمش...
همون دختری که سالهاست از توی آینه به من لبخند زده... سال هاست که غم و ترس نگاهش برام آشناست... بغض کردن هاشو دیدم... شیطنت هاش رو هم...
من دختر توی آینه رو بدون آرایش خوب تر می شناسم... خیلی خوب تر... با همین مژه های روشن و لب های کم رنگ...
و بیشتر دوستش دارم... خیلی بیشتر...
و برای من بی نهایت ارزش داره که کسانی که دوست می دونمشون هم، همین طور که هستم دوستم داشته باشند... لااقل گاهی...
... خیالبافی!!!!
خسته ام کرده ای دختر... خسته... پس تو کی دست بر می داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟ کی؟
... دیشب پر شدم.... بعد از ماه ها باز دوباره پر شدم... پر شدم از ماه... از مهتاب.... از آیینه... از باران... از رویا.... میدانی چرا؟؟؟ یک راز بزرگ است که نمی توانم بگویم... :)
... دارم می ترسم...
این دفعه که شکستم، کاش کسی بیاید خرده هایم را جمع کند لااقل... !
... بغض دارم... بیقرارم.... بیقرار ِ بیقرار.... خب تقصیر من نیست که... خودش شبیه است خب... من که هیچ منتظر نبودم که... خودش شبیه است... باور کن هیچ هم تقصیر من نیست...
باور می کنی؟؟؟؟
... چرا هر چند ساعت یک بار حالم متناوباً خوب :) و بد :( می شود؟؟؟؟
... یک سوال قدیمی!!!
گاهی که دلتنگ کسانی می شوم(که زیاد هم می شوم) دوست دارم بدانم آنها هم دلتنگم می شوند آیا...؟؟؟
و گاهی که فکرم پر می شود از کسانی دوست دارم بدانم که....؟؟؟
... به همان اندازه ی مزخرفی که حسود می شوم، احمق هم می شوم گاهی...!!!
... پنجه های زجر آور ترس... !
دلم می خواهد تا همیشه شبیه "الهه" باشم...
... یک شب مهتابی از این تنگنای بر فراز کوها پر میزنم،
میگذارم میروم ،
ناله خود میبرم ،
دردسر کم میکنم ...
***پوزش اگر خواندی و در هم و بر هم بود...
دیوانه تر از این همه که هستم خواهم شد، اگر شلوغ که می شوم ننویسم ....
تو بر دیوانگی هایم ببخش!
قصه ها شروع می شوند....
یک قصه ی تازه .... و تو هاج و واج می مانی که خودش شروع شده یا تو شروع کرده ای؟!!!
می دانی؟ گاهی بو که می کشی، قصه بوی تلخی می دهد... تلخی ِ محض و ژرف...
قصه زیباست... شب است... مهتاب هست... سکوت است...
یا نه !
شاید هم پاییز باشد و باران هم بیاید حتی... و نرم نرمک زیر بارشش خیست کند... آنقدر که لباس به تنت بچسبد و تو بوی تازگی بگیری...
گاهی قصه مثل بهشت است... و تو می توانی کیف کنی از این که بدون آنکه فرشته باشی و از ملکوت، روی زمین برای خودت یک بهشت اختصاصی کوچک داری!
گاهی قصه، می شود همان آغوش گرم و مطمئنی که تو گم می شوی توی گرمی و مهربانی اش و آرام و مست نفس می کشی...
قصه مثل توست... مثل اوست...
اما همه ی این ها بوی تلخی اش را گم که نمی کند هیچ.... حتی کم هم نمی کند....
تو وسوسه می شوی که بدون اندیشیدن به تهِ تلخ قصه ات که احساسش می کنی و می دانی که یک روز می رسد، همان ته تلخی که مثل یک ابر کوچکِ تیره و باران زا روی ایوان دلت سایه می اندازد، توی قصه ات زندگی کنی... لذت ببری... نفس بکشی...
اما پس منطق کجاست؟؟؟؟
دریا وقت غروب ناز است ... اما این دلیل نمی شود که تو خودت را توی آب غرق کنی!!!
بو بکش! تلخ... تلخ... تلخ....
رها کن... ! قصه را می گویم.... رهااااااااااااااااااا...

به اندازه ی یک هیـــــــــــــــــــــــــــــچ ِکش دار و طولانی . . .
یک هیچ به عمق سه نقطه! . . .
اگر امشب هوس خواندنم را داشتی . . . سه نقطه را بخوان . . .
*باز کلاف لعنتی سرش گم شد! آخ آخ آخ!!!![]()
یک شب دلگیر... و بازهم همان قصه ی کهنه و تکراری همیشگی... تنها شده ام و باز فکر می کنم و از فکرهایم می ترسم... فکرهای بد و من که باز از سر درد کلافه می شوم...
نه آنی! آروم بگیر دختر! اتفاقی نمی افته... بیخود داری می ترسی...
آنی با تو ام.... آروووووووم...
اما هیچ آرام گرفتنی در کار نیست...
سعی می کنم خودم را فریب دهم و مثل بچه کوچولوهای خوب از خودم فریب بخورم...!!! چه چیزی ممکن است حواس یک آنی کوچولو را پرت کند؟!!!
شاید بستنی با طعم مورد علاقه ام... کاپو چینو....!
توی اتاقم ... دنج ترین گوشه ی دنیا.... می نشینم روی تختم....
مثل تمام وقت هایی که عصبی و ناراحتم... تمام تنم از داغی عجیبی می سوزد...
تکیه می دهم به دیوار پشتم که سرد است.... شاید رها شوم از این داغی عجیب لعنتی....
بوی تلخ و دوست داشتنی کاپوچینو و سردی لذت بخش بستنی .... اما نه... دوباره فکر های بد...
نه! نباید به آنچه آزارم می دهد توجه کنم...
یک قاشق دیگر بستنی... باز فکر... و باز تلاش بیهوده ی من.... دوباره و دوباره.... خسته می شوم .... بغض می کنم...
شمرده و با تأکید:
نه آنی!
تو
گریه
نمی کنی!
Ok ؟ گریه نمی کنی....!
دوباره بستنی... نگاه که می کنم می بینم به ته لیوان بستنی ام نزدیک شده ام و من آنقدر درگیر این جنگ قدیمی و بی سرانجام با خودم بوده ام که نفهمیده ام!
بستنی تمام می شود....
سرم باز بیشتر درد می گیرد... تنم داغ می شود... تلخ می شوم....
نه ... گول نخوردم با بستنی...!!!
اعتراف می کنم....
از همون اول هم می دونستم نمی تونم گولت بزنم آنی... بیخود سعی کردم...
سردی و شیرینی بستنی در تلخی بیقراری هایم گم می شود...
تلخ تر می شوم... به اندازه ی تمام کاپوچینوهای دنیا... تلخ... و داغ....
چانه ام در کشاکش بغض و تلاش های بیهوده ام برای خفه کردنش می لرزد و به دنبالش لب هایم...
دیگر فایده ندارد... چشمهایم تار می شوند و اول لیوان خالی بستنی و بعد هم تمام اتاق در عمق لرزان اشک هایم محو و محوتر می شوند... و آخر هم غرق....
و من باز هم تلخ تر و داغ تر می شوم... و سرم بیشتر از درد سنگین می شود....
و چقدر دلم می خواهد برای کسی حرف بزنم... و حرف بزنم.... و حرف بزنم...
کاش سهم من از همه ی این دنیا فقط یک نفر برای شنیدن بودن زمانی که بیقرار و پر از گفتنم....
فقط گاهی...
یک نفر...
من خسته شده ام!!! کســــــــی می فهمد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو باشی
و من . . .
عطر آغوش گرم تو باشد . . .
و تن من
که درست به وسعت آغوش توست . . .
دست های تو باشند
و بوسه های ترد و صورتی ِ من
که طعم بی تابی لب هایم را می دهند . . .
داغی این روز تابستانی را برایم
سکوت دل انگیز یک غروب معصوم پاییزی کن . . .!
به آسمان هم اگر که بگویی بر تنم ببارد . . .
"مست شدن" دیگر شراب نمی خواهد. . .
"مست شدن" فقط کمی حوصله می خواهد . . .
فقط کمی حوصله . . . . .
برای خاطر من کمی حوصله کن. . .!
فقط کمی حوصله. . . . . . .
روزی نه چندان دور... جایی... نوشته بودمش برای کسی....
و امروز، بر حسب اتفاق که خواندمش... فقط معمولی و آرام لبخند :) زدم به اینکه:
"روزی نه چندان دور... جایی... نوشته بودمش برای کسی...."
و بعد فکر کردم من و احساسم، دو نفری با هم حسابی در حال تغییر کردن هستیم...
و بعد یک بار دیگر لبخند :) زدم.... آرام و مطمئن... این بار به تغییر کردنم...
آخ، شهریار کوچولو! این جوری بود که من کَم کَمَک از زندگیِ محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمیِ تو تماشای زیباییِ غروب آفتاب بوده. به این نکتهی تازه صبح روز چهارم بود که پی بردم؛ یعنی وقتی که به من گفتی:
-غروب آفتاب را خیلی دوست دارم. برویم فرورفتن آفتاب را تماشا کنیم...
-هوم، حالا حالاها باید صبر کنی...
-واسه چی صبر کنم؟
-صبر کنی که آفتاب غروب کند.
اول سخت حیرت کردی بعد از خودت خندهات گرفت و برگشتی به من گفتی:
-همهاش خیال میکنم تو اخترکِ خودمم!
-راستش موقعی که تو آمریکا ظهر باشد همه میدانند تو فرانسه تازه آفتاب دارد غروب میکند. کافی است آدم بتواند در یک دقیقه خودش را برساند به فرانسه تا بتواند غروب آفتاب را تماشا کند. متاسفانه فرانسه کجا اینجا کجا! اما رو اخترک تو که به آن کوچکی است همینقدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی میتوانی هرقدر دلت خواست غروب تماشا کنی.
-یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم!
و کمی بعد گفتی:
-خودت که میدانی... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد.
-پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده.
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد.
...دیروز رفتم جایی... کنار ساحل... و غروب غمگین و ناز آفتاب رو تماشا کردم... بوی دریا ... نسیم مرطوب... رقص خورشید تو آیینه ی آبی و لرزون آب...
دوست دارم روی تخته سنگ های کنار ساحل بایستم... و وزش نسیمی رو حس کنم که بوی دریا رو به همراه داره... حس کردن نسیم وقتی با شدتی بوزه که مانتو رو به تنت بچسبونه و شال رو سرت برقصونه احساس سبکی خاصی بهم میده...
می دونی ؟! به چندین دلیل که هم می دونمشون و هم نمی دونمشون دلم گرفته. . .
دلم به عمق چهل و سه بار غروب گرفته . . .
بهم بگو یه سیاره ی کوچولو با یه صندلی سراغ نداری؟؟؟
...گاهی عجیب دلم بغل می خواد... یه بغل مهربون که دوستت داشته باشه... واقعی دوستت داشته باشه... کم یا زیادش مهم نیست... اما همیشگی دوستت داشته باشه...
یه بغل مهربون که سرت رو توش قایم کنی و گریه کنی... یکی که حتی ازت نپرسه چرا گریه می کنی... فقط تو رو بگیره تو بغلش و بذاره گریه کنی....
...آخرین بار توهینی بهم کرد که دلم رو سوزوند... می دونست این خودشه که داره نامردی می کنه... حتی اعتراف کرد که می دونه...
و من تو اوج ناراحتی در جواب توهینی که به عشق و احساسم شده بود، بهش گفتم از اینکه عاشقش بودم پشیمونم...
دروغ گفتم...
نیستم... حتی ذره ای نیستم....
مهم نیست که آخرش چی شده؟ مهم نیست که من چقدر از احساسم براش گذاشتم و اون در نهایت چه جوابی بهم داد... مهم اینه که من لذت بردم... احساسش... بودنش ... حضورش... حتی با اینکه خیلی از هم دور بودیم برام لذت بخش و دلنشین بود...
من پشیمون نیستم از اینکه بارها و بارها بهش گفتم دوستش دارم.... من پشیمون نیستم از اینکه حتی خیلی وقت ها بعد از جر و بحث هامون من بودم که واسه آشتی پیش قدم می شدم! به خودش نگفتم اما واقعاً پشیمون نیستم... حتی اسمشو نمیذارم "کوچیک کردن خود"! چون نیست...
من همیشه فکر می کنم خیلی قشنگه که تو یه رابطه ی عاشقانه به جایی برسی که حاضر باشی برای کسی تا یه حدی از خودت بگذری... از چیزی که اسمش غروره و کم یا زیاد تو همه ی آدم ها هست...
من برای هیچ کدوم از لحظه های که برای اون و با فکر اون گذروندم ... برای هیچ یک از لحظه هایی که احساسم رو از ته دلم به اون دادم احساس پشیمونی ندارم...
اما پشیمونم از اینکه چرا بهش گفتم که پشیمونم....
و فکر می کنم دارم می رسم به جایی که آخر قصه ی دونفریمون نقطه بذارم... آخه این روزها دیگه مثل سابق دلتنگش نمیشم... انگار دارم یاد می گیرم که دیگه بهش فکر نکنم...
جالبه!
نــــــه! فکر که می کنم می بینم زیاد هم جالب نیست! شاید حتی ترسناک هم هست...!
مدتیه متوجه شدم به طرز عجیبی پتانسیل تصمیم گیری های غلط و مسخره رو دارم... !
چندین بار پیش اومده که وقتی ماجرایی از کسی می شنوم و یا جایی می خونم که در اون شخصی در نتیجه ی یه تصمیم گیری غلط به وضع بدی دچار شده، می بینم که در نهایت تعجب با تصمیم غلطش موافقم... !
البته خوشحالم که معمولاً اون قدر توانایی دارم که قبل از هر تصمیمی فکر کنم و راهی رو که منطقی تر و درست تره انتخاب کنم ... حتی اگه تصمیم غیر منطقی به نظرم جذاب تر باشه!
به نظرم خوبه که می تونم اکثر مواقع سعی کنم عاقل باشم...
اما خب نمی تونم انکار کنم که تصمیم های غلط گاهی به نظرم خیلی وسوسه برانگیز و جالبه!!!
واقعاً متاسفم برای خودم از اینکه می بینم استعداد بالقوه ی عجیبی در بد بودن دارم...
فقط خوشحالم که فعلاً به صورت بالفعل خودشو نشون نداده...
خیلی ناراحت کننده اس که حس می کنم خیلی خیلی خوب بلدم بد باشم!!!
حتی بلدم خیلی بدجنس باشم....! خیلـــــی بدجنس...!
البته هیچ یک از کسانی که منو می شناسن حتی به ذهنشون هم خطور نمی کنه که من می تونم چقدر بد باشم... و چه کارهایی انجام بدم...!
همیشه این موضوع اعصابمو به هم می ریزه که بقیه اصرار دارند فکر کنند من خیلی خوبم! در حالی که واقعاْ نیستم... حتی تظاهر به خوب بودن هم نمی کنم... نمی دونم چرا این فکر رو در مورد من دارند؟؟؟![]()
نکنه یه روز واقعاً خیلی خیلی بد بشم؟! 
شاید هم همه ی آدم ها اینطوری باشند و من بیهوده دچار هراس شدم...
همه هستند؟؟؟



