تبليغاتX
. . . آنی ِ رویای آبی
راحت سرت را بگذار زمین ، بخواب . . .

 

به ت می گویم دم بریده ناراحت می شوی، به ت می گویم جز جگر زده ناراحت می شوی، آماده ای تا ناراحت بشوی ، آماده ای تا بروی ، آماده ای تا فرار کنی ، فراری ای.

از بیرون که آمدی، اصلا فراری بودی. آمدی اینجا که دیگر فرار نکنی. فرار بد است. فرار یعنی همین طور که می دوی، هی از پشت سرت بترسی و از پشت سرت خبر بگیری. ها! فرار این است. فرار بد است.

اما دویدن دنبال پروانه خوب است. جلوت را نگاه می کنی.

آمده ای اینجا که فرار نکنی. آمده ای آرام بگیری. اگر آرام ندارد برایت، برو.

دارد، بنشین، راحت سرت را بگذار زمین، بخواب . . .

 

 

                                                                       برگرفته از کتاب "باران خلاف نیست"

                                                                                          نوشته ی  کوروش علیانی

 

 

 

این نوشته رو بی نهایت دوست دارم... عادت کردم هرچند وقت یک بار با صدایی که خودم بشنومش، زمزمه اش کنم...

دلم آرامشی رو می خواد که تو این نوشته حسش می کنم...

 

"اگر آرام ندارد برایت، برو...

دارد، بنشین، راحت سرت را بگذار زمین، بخواب..."

 

اما اگه آروم نداشت ... کجا باید رفت؟؟؟؟

 

و چقدر دلم می خواد که هیچ وقت از هیچ چیزی نترسم و فرار نکنم و مدام از پشت سرم خبر نگیرم... 

و بیشتر از همه دلم دویدن دنبال پروانه ها رو می خواد...

آخ! دویدن... دویدن... دویدن... و رویای معصوم و رنگارنگ پروانه ها.............

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت7:54 بعد از ظهرتوسط آنی |
چیزی که کم بود!

 

1.همه چیز در حد و اندازه ای هست این روزها، که بتونم بهش برچسب "خوب" بزنم...

غم... بغض... خنده... همه با هم هستند و من خوبـــــــــــــم...

دیروز هم روز خوبی بود... شاید!

وقتم رو با دوستی گذروندم. حرف زدم،  شنیدم، خندیدیم، قدم زدیم...

اما چیزی کم بود... فکر کردم اما پیداش نکردم...

شب وقتی خوابم نبرد، وقتی کتاب خوندن مثل همیشه بهم لذت نداد، وقتی تصمیم گرفتم چند تایی آهنگ بشنوم تا خوابم ببره... وقتی شنیدم و شنیدم و شنیدم... و یهو بغضم ترکید...

وقتی هق هق کردم... از اون هق هق های بی صدا که تنت رو می لرزونه... و وقتی به این فکر کردم که خیلی وقت بود این طور عمیق و از ته دل گریه نکرده بودم... ناگهان سبک شدم...

همه چیز آروم شد و من هم... و یادم به این افتاد که چقدر دلم برای گریه کردن تنگ شده بود... یه گریه ی عمیق و از ته دل...

حالا می دونم که گریه بود که تموم دیروز کم بود و من دنبالش می گشتم...

 

 

2.یه وقتایی منتظر کسی باش.......................

 

 

3.هوای ابری و نسیم خنک امروز، اصلاً شبیه روزهای گرم و کسل کننده ی تابستانی نیست.

هر چقدر هم که این هوای ابری، دلگیر باشه من رو سر شوق میاره...

من عاشق پیاده روی ام.... مخصوصاً تو هوای ابری... نم نم بارون هم اگر که باشه حسابی ملسه...

امروز دلم می خواد پیاده برم... یه همراه خوب دلم می خواد... یه دوست... اما نیست هیچکسی...

کاش جاده ای تو دنیا بود که هیچ وقت تموم نمی شد... و من تا ته دنیا می تونستم قدم بزنم و قدم بزنم و قدم بزنم و .......

 

 

4. آشفتگی... سردرگمی... اندیشه های مشوش دلتنگ... عطرهای گیج...

چرا نمی تونم ذهنم رو مرتب کنم؟؟؟؟!

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت8:5 بعد از ظهرتوسط آنی |
اگر نقطه را بگذارم...

 

داشتم فکر می کردم چه کسی آغاز کرد؟

من؟

یا تو؟

اول فکر کردم دل بستن ها و دوست داشتن های ساده و کودکانه ی تو بود که آغاز کرد...

بعد فکر کردم شیطنت های دخترانه و عاشقانه ی من....

و بعدتر دوباره فکر کردم چه اهمیتی دارد...؟

من؟

یا تو؟

مهم این است که شروع شده بود....

من ادامه دادم یا تو؟ نه! این هم مهم نیست... مهم این است که با هم رفتیم... من و تو...

صفحه سپید بود...

و ما پر از شوق نوشتن... تو با من... من با تو... همه چیز خوب بود... مهربان بود... بارانی بود... پاییزی بود... می دانی که عاشق پاییز و بارانم...

با هم رفتیم.... صفحه ی سپید را پر کردیم... سطر به سطر....

و به سطر آخر رسیدیم... بوی پایان می آمد... من بو کشیده بودم.... تو اما انکار می کردی... تا... تا... یادم نمی آید تا کی... بگذار بیشتر فکر کنم... آها ! یادم آمد... تو نوشتن جمله ی آخر را آغاز کرده بودی.... ولی باز انکار می کردی.... من هم که خب گفتم، بو کشیده بودم... لزومی نداشت که انکار کنم... پس برای نوشتن آخرین جمله کمکت کردم... یک کلمه تو.... یک کلمه من... کلمه ی آخر به تو رسید... همان فعل همیشگی... نوشتی "تمام شد"...

و تو... و تو دیگر انکار نکردی...

به من گفتی: نقطه را تو بگذار!

باز هم مثل همیشه کار سخت، سهم من شد...

و تو مداد مشکی را به دستم دادی و رفتی ....

مداد هنوز هم در دستم است... دستم خسته شده بس که مداد را نگه داشته ام... نمی دانم چرا نمی توانم نقطه را بگذارم.... شاید چون تو آزارم داده ای و من هنوز نتوانسته ام فراموش کنم... دست هایم رنگ بخشش ندارند... پس آرام نیستند... برای گذاشتن نقطه مضطربند...

شاید هم...

نمی دانم ... فقط می دانم که دلم می خواهد نقطه را بگذارم...

کاش کسی دستم را بگیرد و روی سپیدی کاغذ فشار دهد...

شاید این نقطه ی مردد کذایی، از نوک این مداد لعنتی لیز بخورد و بیفتد روی سطر آخر.... قل بخورد تا آخر ِ آخرین جمله... همان جا که تو نوشتی "تمام شد"...

اگر نقطه را بگذارم.... مداد را زمین می گذارم.... یک نفس عمیق می کشم... صفحه را ورق می زنم... و هوایم بار دیگر پر از بوی باران خواهد شد... و لبخند خواهم زد...

آه ... اگر نقطه را بگذارم...

باید نقطه را بگذارم...   باید....

 

+نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت7:28 بعد از ظهرتوسط آنی |
رابطه ها...

 

فکرها در سرم طوفان به پا می کنند... خیلی وقته که دلم می خواد بتونم راحت بخوام... سرم بذارم و آروم بگیرم... اما این فکرهای لعنتی یک لحظه هم رهام نمی کنن... و با پشتکار عجیبی خواب رو هم فراری می دن...

نمی دونم و نمی فهمم از چی نگرانم...

فقط فکرها کلافه ام می کنن... نمی دونم ... هیچی نمی دونم...

فکر... فکر... فکر...

عجیب و کلافه کننده.... من... خودخودم... گم شدن...  تو... آدم ها... دنیا... خدا... و ... و ... و ... و ...

گاهی احساس می کنم سرم از هجوم این همه فکر اونقدر حجیم شده که هر آن احتمال انفجارش میره!

 

یکی از نگرانی های بیشمارم که تو این فکر کردن های شبونه کشفش کردم، اینه که گاهی فکر می کنم تعداد آدم های مهم زندگیم خیلی زیاد شدن... !

گیج رابطه هام شدم...

کسانی اومدند و خیلی ناگهانی و دور از انتظار به جایی خاص تو زندگیم رسیدند... در حالیکه کسانی که خیلی پیش تر بودند و من فکر می کردم بودنشون برام خیلی خاص و بی تکراره، به یکباره جایگاهشون تغییر کرده و در نظرم گرفتار یه جور سقوط شدند... 

دیگه نمی تونم دقیق مشخص کنم که کی تو زندگیم کجاست! و این منو عصبی می کنه...

متاسفانه از اون دسته آدم هایی هستم که خیلی زود وابسته می شن... و عادت می کنن و اینو دوست ندارم....

دوست زیاد دارم ... و باید اعتراف کنم که من این شانسو داشتم همیشه، که دوستان بی نهایت خوبی داشته باشم.... گاهی احساس می کنم خدا دوستانم رو در نهایت لطف انتخاب می کنه و سر راه من قرار میده...

همه ی اونها هم برای من عزیزند اما گاهی از اینکه اینقدر دوستشون دارم دلواپس می شم...

هر کسی زندگی خودشو داره و زندگی رسمش اینه که باهات بازی کنه... کسی از تو سوال نمی کنه که تو دلت می خواد بازی کنی یا نه؟! جوری غرقت می کنه که یهو به خودت میای و می بینی تو عمق یه بازی اسیر شدی...

مهم نیست که چقدر کسی رو دوست داشته باشی... این بازی ها همیشه اون هایی که دوستشون داری رو ازت دور می کنن...

آدم ها رو همیشه دوست داشتم و دارم.... رابطه های عمیق و دوستانه رو هم...

همیشه از عاشقی کردن ، از دوست داشتن آدم ها به معنای واقعی کلمه لذت بردم... اما این روزها فکر می کنم از رابطه های عمیق می ترسم... اصلاً از رابطه ها می ترسم...

هر قدر بیشتر با کسی که دوستش دارم رابطه داشته باشم دلتنگ تر می شم... آخه روزگار بهم نشون داده که هر قدر هم که کسی رو بخوای در نهایت زندگی طبق عادت همیشگی خودش، اونو از تو دور می کنه... و یا تو رو از اون... همیشه فاصله هست... انگار اصلاً قرار نیست تا آخر دنیا کسی کنار کسی بمونه... انگار همه اومدن که از همدیگه دور باشن...

پس چرا دل می بندیم... ؟

چرا؟

چرا وقتی زندگی فقط و فقط فاصله می سازه... ؟ ؟ ؟

به اندازه ی یک اصل معتبر اعتقاد دارم به اینکه دل بستن، فاصله می سازه.... کافیه دل ببندی تا دور بشی... اصلاً شاید دل بستن خود دوریه... خود فاصله...

 

 

 

*حس کردم لازمه که بگم در این نوشته منظورم از دوست داشتن و عشق... دوست داشتن هرکس و هر چیزیه که عزیزه... همونی که بودنش برات مقدسه.... نه فقط یه رابطه ی عاشقانه!

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت7:33 بعد از ظهرتوسط آنی |
برای خدا وقتی که لبخند می زند...

 

تو که می دانی! من پرواز را خوب نمی دانم...  می دانی اگر هم پریدن را یاد بگیرم  نشانی خانه ات را نمی دانم....

به من حق بده... این همه پنجره... طول خواهد کشید تا پنجره ی خانه تو را بیابم... اما ناامید نشو... منتظرم بمان... پنجره را هم باز بگذار...

باد که از تو حرف شنوی دارد... بگو پرده های حریر خانه ات را برقصاند... من رقص حریر را دوست دارم در دریای سپید نور و نسیم...

من می آیم... فقط تو نا امید نشو... پنجره را هم نبند...

می رسم به تو... شاید روزی دیگر، شاید سالی و شاید هم سال هایی...

اما می رسم ... تو  کنار پنجره ات منتظرم بمان...

من می رسم به تو و روی گلدان پشت پنجره ات، شاپرک وار می نشینم...

و تو به من لبخند می زنی...

راستی یادم رفت به خاطر پروانه ی معصومی که برایم فرستاده ای تشکر کنم...

پروانه ام بال هایش از جنس نازترین مهتاب های دنیاست...

و عطر نور و مهتاب و آب می دهد...

و تو را می شناسد... و رقص بنفش بال ها را خوب می داند...

می دانم که او را فرستاده ای تا کمکم کند و مراقبم باشد... می دانم که پروانه ی مهتابی ام را فرستاده ای تا همراهی ام کند، بال زدن را مشق کنم... مرسی...

پس دیگر سفارش نمی کنم... منتظرم بمان...

فقط یادت نرود پنجره ات را نبند...

راستی لباس گرم بپوش... خودت که خوب می دانی ... !

آدم ها و معرفت های شکسته، هوای دنیا را سرد کرده اند... مراقب خودت باش که در زمستان دنیا با پنجره ای باز سرما نخوری!

فکر می کنم من هم مراقب نبوده ام که باز سرما خورده ام!

مراقب خودت باش و پنجره ات را نبند...

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت11:5 بعد از ظهرتوسط آنی |
همه غیر از دو چیز!

می پذیرم... همه رو می پذیرم... ازش هم چیز رو می پذیرم به غیر از 2چیز...

پیش تر شاید اگه اتفاقی مشابه دیشب برام میفتاد... اول از همه از خدا شاکی می شدم و لااقل ازش می پرسیدم چرا من...؟؟؟ خودت می دونی حقم این نبوده....

اما الان دیگه این طور نیست...

برای خودم خیلی عجیبه که حتی تا الان چند بار به خاطر دیشب ازش تشکر کردم!

حالا باورم اینه که هر اتفاق بدی که برای کسی می افته یا نتیجه ی اشتباه ، کوتاهی و به عبارتی حماقت خودشه... و یا خدا خواسته با این اتفاق حرفی به اون بزنه... خواسته چیزی یادش بده.... شاید هم نتیجه ی هردوی این ها...

به هر حال خدا خودش می دونه برای هر شخصی چه چیزی بهترینه... و باز هم می دونه که این بهترینو چه زمانی بهش بده.... خدا می دونه و صبر باید....

تنها چیزی که نتونستم تا الان از خدا بپذیرم یکی مرگ و دیگری بیماریه... نمی تونم مرگ کسانی که جوون هستند رو بپذیرم... فلسفه ی بیماری های کشنده و سخت رو هم نمی فهمم... و این آزارم می ده...

یه جورایی بی رحمانه اس.... با مهربونی خدا جور نیست.... هیچ توضیحی از هیچ کسی تا الان در این باره مشکلمو حل نکرده... هر کسی دلیلی میاره و این دلایل معمولاً کاملاً با هم متفاوتند و من مدام در این باره گیج تر و گم تر می شم....

اگه اینو می فهمیدم خدا از اینهمه که هست هم برام خداتر می شد.............

 

+نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت11:49 قبل از ظهرتوسط آنی |
بخشیدن فقط به حرمت خاطره ها!

کاش می دونستم بخشیدن رو...

بلد نیستم... گذشتن و رفتن می دونم ... فراموش کردن هم...

اما این ها کافی نیست.... می خوام بخشیدن بدونم... از ته دلم... و در مورد همه، حتی غریبه ها...

در مورد یه دوست صمیمی می تونم، اما در مورد غریبه تر ها نه!

اگه کسی که دلمو شکونده، جای خاصی تو زندگیم داشته باشه... یه جایی تو دلم مال اون باشه... نفساش... بودنش... حضورش برام عزیز بوده باشه ... می تونم ببخشم....

می تونم بگذرم و دلم غصه اشو نخواد...

البته نه به همین راحتی!

چون طبیعیه که وقتی از وقتتو، احساست برای کسی هزینه می کنی، انتظارت هم از اون در مقایسه با بقیه بیشتر می شه ... اینه که ضربه ای که یه چنین شخصی بهت می زنه، به مراتب بیشتر اشک دلتو در میاره!

اما خب... خاطره ها حرمت دارند... لحظه های مشترک حرمت دارند... خنده ها حرمت دارند... اشک هایی که به خاطر غصه های مشترک ریخته می شند حرمت دارند...

و دوست داشتن ها هم...

و من به حرمت خاطره ها نمی تونم نبخشم....

به حرمت خاطره ها نمی تونم یه دوستو از دلم پاک کنم...

اما در مورد غریبه ها و دوستای نه چندان آشنا نه! واقعاً نمی تونم.... چون خاطره ای نیست که حرمتش وادارم کنه ببخشم...

فراموش می کنم ، میذارمش یه گوشه ی ذهنم ته نشین بشه، دیگه هم سراغش نمی رم و اون آدم هم، خود به خود از دلم حذف می شه...

اما فراموش کردن، بخشیدن نیست...

و من توانایی بخشش در مورد همه رو ندارم...

با این اوصاف هنوز خیلی خیلی مونده تا بزرگ بشم...!

 

+نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت7:43 بعد از ظهرتوسط آنی |
...

تغییر

حس می کنم دارم تغییر می کنم... خیلی نه... فقط یه کوچولو... اما همین قدر هم خوبه...لبخند

انگار آروم تر شدم...

قبلاً از غصه هام زجر می کشیدم... کلافه می شدم... بی طاقت می شدم...

اما الان تحملم بیشتر شده... هنوزم گریه می کنم...  هنوزم غصه می خورم... زیاد... حتی خیلی زیاد...

اما آرومم... سعی می کنم بپذیرم که غصه هست...  دنیا همینه... و من باید سعی کنم آروم بگیرم...

البته هنوزم وقتی یه درد تازه میاد... یه فکر تازه... یه غصه ی تازه... یکی دو روز اول حسابی بهم میریزم، اما الان به نسبت قبل راحتتر می تونم خودمو با شرایطی که برام پیش میاد تطبیق بدم...

نمی دونم... شاید یه جور حس پذیرش... 

 

 

قضاوت

سطح رو شاید بشه مورد قضاوت قرار داد ... ولی عمق، غیر قابل قضاوته...

آدم ها سطح نیستند... عمق اند... واقعیتِ آدم ها عمقشونه... نه سطحشون...

پس کسی نمی تونه آدم ها رو قضاوت کنه... 

اصلاً درک نمی کنم بعضی ها چطور به خودشون این اجازه رو میدن که آدم ها رو قضاوت کنن...!!! اونم وقتی که حتی سطح کسی رو کامل نمی شناسن... چه برسه به عمقش!!!قهر

منم زمانی این اشتباه رو می کردم... هنوزم گاهی مخصوصاً وقتی از کسی خیلی عصبانی یا ناراحتم این کارو می کنم... اما الان می دونم که غلطه و تا حد امکان سعی می کنم با این تمایل به قضاوت کردن آدم ها بجنگم...

و چیزی دیگه ای که الان می دونم اینه که وقتی کسی قضاوتم می کنه... و من می دونم که این قضاوت، حقیقت نیست... راحتترم که سکوت کنم... البته این یه تجربه ی شخصیه...

بارها پیش اومده که سعی کردم جواب قضاوت غلط کسی رو بدم...

و لازمه ی این جواب دادن اینه که خودم و توضیح بدم... که معمولاً این توضیح دادن طرف مقابلم رو مجاب نمی کنه... چون کسی که به خودش اجازه ی قضاوت می ده در اکثر مواقع، فقط نظر خودش رو قبول داره! پس چه لزومی داره من خودمو ناراحت کنم و خودمو برای چنین شخصی توضیح بدم...؟ I don't know - New!

سکوت لااقل برای خودم آرامش دهنده ترین راهه... لبخند

 

 

 

تو ...

 

روزی آخر خواهد آمد که عادت کنم... به زندگی ام بدون "تو"... ناراحتساکت

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت8:3 بعد از ظهرتوسط آنی |
خیانت . . . !

 

این بار که هوس عاشقی کنم... عاشقی را می خوابم...!

 

آخر می دانی؟

 

فقط در خواب است که نمی شود خیانت کرد...............

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت6:36 بعد از ظهرتوسط آنی |
يعنی من اين همه وقت خواب بوده ام...؟!!!

 

 

 اندوهگينم...

اما دلم نمی خواهد دلايل اندوهم را توضيح دهم... حتی تمایلی به بررسی کردنشان هم ندارم...

تو هم نپرس!

فعلاً كه مدام به خودم مي گويم زندگی همين است... و نهایت سعی ام را می کنم تا ابلهانه از خودم فريب بخورم كه همين است كه هست... همين كه بوده و خواهد بود...

چه می توان كرد...؟

حس عجيبی دارم... حس خالی بودن...  شايد هم آميخته ای باشد از علامت تعجب! و علامت سوال؟

مثل وقتی كه ناگهان از خوابی طولانی بر می خيزی و زمانی كه عقربه های ساعت نشانت می دهند، تو را به شگفتی وا می دارد و بهت زده از خودت می پرسی :

                         

                                "يعنی من اين همه وقت خواب بوده ام...؟!!!"

 

احساسم همين احساس است...

احساس رخوت و سستی، همراه با ناباوری، بعد از يك خواب عميق و طولانی... كه به نظرت كوتاه آمده... خيلی كوتاه...

حس می كنم خالی شده ام... چيزی مثل پتك مدام بر سرم می كوبد كه فريب خورده ام... که ساده بوده ام... البته چیز عجیبی نیست... مثل همیشه!!!

گرچه خودم آغاز کردم و خودم هم خود خواسته تمام... اما انتظار ارزشی بیش از این را داشتم برای حضورم.... برای احساسی که از عمق وجودم بر می آمد... برای همراهی ام که مهربانانه بود… برای اشک هایم... برای هق هق های پنهانی شبانه ام… برای...

 

همه ی روزهايی كه احمقانه از وجودشان لذت برده ام، دارند مثل مه در برابر تابش داغِ خورشيد بی رحم حقيقت محو می شوند...

به اين می انديشم كه از ابتدا هم لذتی نبوده... حسی نبوده... و ذهن من خيال پردازانه و خوشبینانه و به شكل غليظی ساده لوحانه در عالمی پر از توهم رويا بافته...!

نمی دانم... نمی خواهم هم بدانم... حالا که من این همه از تهی لبریز شده ام دیگر چه اهميتی دارد... شايد زياد هم بد نباشد...

بگذار باز هم خودم را فريب دهم... لازمش دارم...:

 

"من خواب بوده ام... من خواب ديده ام... اما دیده ام...

من در رويا لذت برده ام... اما برده ام...

من در رويا نفس كشيده ام... رویا بود گرچه... اما نفس کشیده ام...

رويايم بوی خوبی داشت... بوی باران و خاك خيس...

چه اهميتی دارد كه رويا بوده مهم اين است كه بوده... و من دوستش داشته ام...

حالا بيدار شده ام... خب... اين رخوت و حس تهی بودن، بعد از يك خواب خوش و طولانی طبيعی بايد باشد...

خوب می شوم... كمی كه قدم بزنم شايد... زمان لازم دارم...

زندگی همين است... اندوه بايد باشد... نمی شود كه نباشد... اين منم كه بايد عادت كنم... خوب می شوم....

دست هايم هنوز بوی رويايم را مي دهند... بايد دست هايم را بشويم...

اما نه! لازم نيست...

باد می آید... كمی كه بگذرد... کمی که قدم بزنم... بوی رويايم می رود با باد...

مهم نيست كه حس می كنم ارزشم اين نبوده كه اينگونه ساده بگذرند از من... حتی اگر دلخواه خودم بوده باشد این گذشتن...

مهم اين است كه برای بقيه عمر يك رويای خوب دارم...

و هر وقت که دلتنگِ رويايم شوم و به معصومیت کودکانه ی رویایم فكر كنم.... باد دوباره بوی رویایم را برایم خواهد آورد ... و بار دیگر دست هايم بوی باران خواهند گرفت...

مي دانم... من به باد اطمینان دارم..."

 

فقط... فقط... در باورم نمی گنجد كه اين همه وقت خواب بوده ام....!

تو بگو که می خوانی ام!

يعنی من اين همه وقت خواب بوده ام...؟!!!

 

 

+نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1387ساعت2:42 بعد از ظهرتوسط آنی |
آنی ِ پیچیده!
 

از بچگی با هم بزرگ شدیم... به خاطر خنده های همیشگی و سرخوشی ذاتیش، کمتر می تونم تو مسائل جدی ازش انتظار همفکری داشته باشم! اما شنونده ی خوبیه...

مخصوصاً برای من که همیشه بین خنده ها و شیطنتام و دغدغه هام، یه مرز اغلب غیر قابل نفوذ وجود داره و وقت جدیت به همه چیز شاید بیش اندازه جدی نگاه می کنم ـ اونقدر که حتی گاهی باعث آزارم می شه ـ حرف زدن باهاش آروم کننده و خوبه ...

شاید کمکم نکنه اما حداقلش اینه که با خنده ها و شوخیاش از بار سنگین نگاه جدی من کم می کنه.

با اینکه خصوصیات اخلاقی من و اون دنیایی با هم متفاوته... و اساساً طبیعتمون با هم فرق می کنه، اما این همه سال با هم بودن، باعث شده با اون احساس راحتی و صمیمیت خاصی داشته باشم...

 

بهش زنگ زدم... مثل همیشه براش حرف زدم و یه کمی از دغدغه های تازه ام براش گفتم... ساکت گوش کرده و بعد یه دفعه با صدایی که هم رنگ خنده داره و هم تعجب میگه:

" آنی ی ی ی ی ی! تو چقدر عجیب و غریب و پیچیده ای... نمی دونستم دختر دایی به این پیچیدگی دارم...!!! "

و من می خندم و می گم: " آره... خودم هم بهش فکر کردم..."

 

اما بهش نگفتم گهگاهی چقدر از این همه پیچیدگی ... و از این هم احساسات غیر قابل پیش بینی و ضد و نقیض خسته می شم...

نگفتم که چقدر کلافه می شم از اینکه هیچ وقت نمی تونم خودم و بفهمم...

از اینکه فاصله ی به وجود اومدن دو حس کاملاً متضاد، در من به ثانیه ای هم نمی کشه...

از اینکه هیچ وقت نمی فهمم چرا به همه چیز اینقدر عجیب و غریب نگاه می کنم...

و چرا افکارم... انتظاراتم... و معیارهام برای سنجش احساسم، تو رابطه هام با آدم ها، اینقدر پیچیده و غریبه...؟!!!

چرا نمی تونم مثل خیلی ها حداقل گاهی راحت بگذرم و به همه چی فقط یه لبخند بزنم؟؟؟

چرا گاهی حتی لبخندهام هم جدی می شه...؟؟؟؟؟  

چرا؟

 

 

 

***امشب شب مهمیه... یه تصمیم جدی گرفتم... دلم داره آتیش می گیره... من فکر می کنم ظلمه... دل شکستنه... اونم تو این شب به خصوص... شاید هم نیست... شاید هم باز این منم که دارم جدی نگاه می کنم... شاید...

اما می خوام امشب چشمامو ببندم... می خوام نگاه نکنم... می خوام امشب... حداقل امشب نفس نکشم بوی خاطره هامو...

نپرس از تصمیمم... فقط دعا کن برام که اون اتفاقی برام بیفته که باید... خیلی خسته ام.........

 

+نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت9:36 بعد از ظهرتوسط آنی |
...........
 
 
نویسنده: اکرم
سه شنبه 4 تیر1387 ساعت: 21:3
دوست شاعرت مرد
 
مطلبی تو این پست نوشته بودم، درباره ی این کامنت... با توجه به کامنت های خصوصی و غیر خصوصی که دریافت کردم، ظاهراْ این پست باعث سوتفاهم شده... پس حذفش کردم!
این کامنت لعنتی رو کسی که نمیشناسمش به دلیلی که نمی دونم برای من نوشت... منم چون از خوندنش حس بدی پیدا کردم از دیروز تا الان نگرانم... همین... 
البته الان دارم سعی می کنم، فکر کنم به اینکه نگرانیم بیخود بوده و این کامنت، فقط و فقط یه کامنت بوده... و نه بیشتر...
 
+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت11:13 بعد از ظهرتوسط آنی |
بهت خاکستری معصوم...

 

فکر می کنی اتفاق نمی افته... می دونی که هست... یه روزی میاد...

اما سعی می کنی تا جایی که توان داری، بهش فکر نکنی...

و تا آخرین لحظه امیدواری که یه دستی از غیب! برسه و اضطراب دست های دلواپستو آروم کنه ...

نمی خوای باور کنی که یه روزی اون روز میاد ...

یه روزی اون اتفاق می افته................

یه روزی.... شاید همین فردا حتی...

و تو تا آخرین نفس، قبل از اون لحظه، از اون روز کذایی و از پیش تعیین شده، احمقانه امیدواری ...

و باز هم احمقانه امیدواری...

اما میاد... اون لحظه ی تلخ و نفرین شده میاد... میاد و دستی از غیب هم نمیاد...!

میاد و تو می مونی و هوایی که نیست... یعنی هست... هوا هست... ولی یه بغض بزرگ هم هست... بغضی که نمی ذاره تو نفس بکشی...

تو می مونی و اون بغض لعنتی...

تو می مونی و دست هایی که از سرمای ناباوری می لرزه...

تو می مونی و بوی تلخ غربت...

تو می مونی و اون بهت خاکستری معصوم...

تو می مونی و... تو می مونی و... تو می مونی و... 

و بالاخره روزی می رسه که می بینی حتی تو هم  دیگه نمی مونی.... ! ! !

 

 

 

 

آخه سر وکله ی این همه اتفاق بد از کجا پیدا می شه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت8:37 بعد از ظهرتوسط آنی |
آقا !!!

 

می ترسم از روزی که زل بزنم به عمق چشمانت و وقتی قهوه ی تلخ نگاهم را، ته نگاهت خوب ته نشین کردم... تو طعم گس ِ بهت ِ صدایم را بشنوی که می گویم:

                                   " آقا! با شما هستم! واقعاً من روزی عاشقتان بوده ام؟!!!"

 

 

هدایت گفت:

"در زندگی زخم‌هايی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد..."

و من دوست دارم که بگویم:

"در زندگی تردیدهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می تراشد..."

شاید "تردید" هم "زخم" است... و شاید "تردید" خوب است... 

وقتی که وادارت می کند فکر کنی ... فکر کنی... و فکر کنی...

و من فکر می کنم ، فکر که می کنی بزرگتر می شوی...

+نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت6:50 بعد از ظهرتوسط آنی |
دانشگاه!

 

از برنارد شاو پرسیدند: در مدت عمر چند سال تحصیل کردی؟

گفت: به جز دو سال دانشگاه بقیه را تحصیل کردم!

 

هر روزی که می گذره بیشتر این جمله رو می فهمم... متاسفانه در مورد من که عجیب صادقه...

دانشگاه همه ی دلبستگی هامو از من گرفت... همه ی کارهایی که عاشقشون بودم...

می ترسم یه روزی ببینم ته این مسیر چیزی به دست آوردم که ارزش از دست داده هامو نداشته...

+نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت11:25 بعد از ظهرتوسط آنی |