تبليغاتX
. . . آنی ِ رویای آبی
دست نوشته های گیج من!!!

1. خدا جونم خیلی تنهام... محکم بغلم کن.... می خوام گم شم تو بغلت....

یعنی من گمت کردم؟؟؟  کجا دوباره پیدات کنم؟؟؟

 

2. همه فقط می گن که گفته باشن... اما واقعاً می دونن که چی می گن...؟؟؟

بین اعتقاد و یقین با عمل دنیایی فاصله ست.... باور کن "گفتن" پدیده ی ساده ایه...!

 

3. یعنی کسی هست که احساس کنه؟؟؟ کسی که تا تهش بفهمه؟؟؟

 

4. چرا همیشه یکی از کسایی که من بهشون وابسته ام و دوستشون دارم، باید یه بیماری سخت داشته باشه و بشه بهونه ی من واسه دلشوره داشتن؟؟؟ یعنی من حق ندارم حتی یه روز از این جنس دلشوره رها بشم؟؟؟

 

5. این همه نقاب ... دنیا یه جشن بالماسکه ی باشکوه!!! شده این روزها....!

من هم بازیگر خوبی هستم یعنی...؟؟؟

 

6. من فقط جای خودم می تونم زندگی کنم... جای یه نفر... نه جای همه...

اینجوری که خودم نمی تونم زندگی کنم! 

مگه چقدر می شه محبت کرد؟؟؟ من می خوام به همه مهربونی بدم اما نمی شه که واسه همه بود...!

کاش راهبه شدن آسون بود...!!!

سنگدل شدن هم خوب باید باشه...!!!

 

7. اگر بروی... بروی و بروی و بروی...

و روزی به عقب برگردی و ببینی که توی یکی از همین رفتن ها، پشت سرت دیواری ساخته ای به ضخامت همه ی رفتن های دنیا... چه باید کرد؟!

برگشتن و ویران کردن دیوار، ویران کردن یک زندگیست... و شاید ویران کردن همه ی آنهایی که در نهایت سادگی و محبتی معصوم چشم به رفتن تو دوخته اند...

 

8. کاش راهبه بودم... کاش گذشتن از خود می دانستم و لذت بردن از این گذشتن ....

 

9. یکی از انسان ترین انسان های زندگیم که بی نهایت بهش ایمان دارم... و ایمان دارم که جز معدود کسانیه که خیلی عمیق، زندگی کردم می دونه...

     

گفت: یادت باشه که زندگی آن چیزی نیست که می خواهیم... آن چیزی هست که داریم...

 

گفت: سعی کن اون چیزی رو که داری بهترین کنی...

 

اما پس اون چیزی که من می خوام چی می شه؟؟؟

 

10. عسلی رو ناراحت کردم فکر می کنم...

کاش اینقدر بهم احتیاج نداشت...

کاش اینقدر مهربون و ساده نبود...

کاش اصلاً کسی تو این دنیا نبود که به من احتیاج داشته باشه....

 

11. من چرا همیشه همه رو ناراحت می کنم؟؟؟ باور کن نمی خوام... باور می کنی؟؟؟

 

12. کاش این پاییز که بیاید... کاش این آسمان که ابری شود... کاش این ابر که باریدن بگیرد...

حل کند بودنم را در خود...!

می خواهم این تن گناه آلوده حل شود در پاکی زلال باران....

خوب است... تطهیر شدم شاید... محو شدم شاید... وشاید هم ابر...!

و شاید روزی... جایی... از نو باریدن گرفتم... در دل انگیزترین غروبی که می شناسم..............

 

13. بعد از چندین هفته گوش سپردن به ترانه های مختلف... سرانجام یافتم اون آهنگی رو که باید...

در عجبم که چه طور این همه وقت که احساس می کردم گوش هایم نیاز به شنیدن داره ، اما چیزی نمی یافتم که لبریزم کنه چرا اصلاً به یاد این آهنگ نبودم...!

صدای برخورد قطره های بارون به سقف... نسیم مرطوبی که از پنجره ی باز اتاقم می وزه... عطر مست کننده ی هوا که بوی بارون و بهار رو با هم به همراه داره.... 

و نامجو که در اتاقم فریاد می کنه:                           

            که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
                                               همه شاخه های وجودش زخشم طبیعت شکسته..........

 

لذت این لحظه، از این روز بارونی رو با دنیایی عوض نمی کنم...

به نظرم لذت های غمگنانه عمیق ترین نوع لذت های دنیا هستند...

این روزها هیچ برایم اهمیتی نداره که شادم یا غمگین...

از بودنم... از اینکه هستم... حتی اگر غمگین... به معنای واقعی کلمه لذت می برم...

این لذت بردن از بودنم رو خیلی دوست دارم...

 

 

ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری
 با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
در بستن، پیمان ما، تنها گواه ما، شد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی،لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
تمامی دینم به دنیای فانی
 شراره ی عشقی که شد زندگانی
به یاد یاری، خوشا قطره اشکی
به سوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بماند بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را زچشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی زشاخه ی غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا میبری
ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت10:23 بعد از ظهرتوسط آنی |
در آستانه ی فصلی سرد...

تولدم بود دو روز پیش...

همیشه فکر می کردم وقتی بیستمین بهار بگذره، باید پر از رنگ بشه همه چی.... باید پر تلألو باشه دنیا... اما....

 

از روزی که یادمه حس دوگانه ی عجیبی داشتم به سالروز اولین روز بودنم!!! حسی که هیچ وقت به درستی درکش نکردم ... یه دلشوره ی غریب و در عین حال آشنا که شاید فرصتم تموم بشه و هنوز اون کاری رو نکرده باشم که باید... 

هنوز اون ترانه ای رو سر نداده باشم که بتونم با یه اطمینان عمیق بگم، بهترین ترانه ی من همین ترانه می تونسته باشه...

 

همه چیز به ظاهر خوبه... و آروم... درد هست... اما همون دردهای قدیمی که حضورشون برای من عادت شده....

هیچ دلیلی برای دچار شدن به یه درد تازه وجود نداره و همین خودش یعنی می شه راضی بود و حتی خوشحال...

اما در کمال ناباوری، من در نخستین روزهای بیست و یکمین سال زندگیم احساس می کنم بی نهایت شبیه شدم به زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد... !!!

حس می کنم سالها پیش تر از هفتم خرداد ماه بیست سال پیش بوده ام... خیلی پیش تر ....

خسته ترم از از بیست سال زندگی... شاید به حجم صد سال خسته باشم... و شاید هم  حجم این همه خستگی به هزار سال برسه...!!!

همه چیز آرومه ... حتی من...

زندگی رو دوست دارم... و آدمها رو... و می دونم هستند کسانی که دوستم دارند...

اما فصل سرد و من تنها... نه ! بیست سال ندارم....

اشتباه نمی کنم.... مطمئنم که اشتباه نمی کنم....

 

 

 

و این منم
زنی تنها
در آستانه ی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی

 

من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

 

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم
من سردم است و می دانم
که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی
جز چند قطره خون
چیزی به جا نخواهد ماند

 

سلام ای شب معصوم!

 
میان پنجره و دیدن
همیشه فاصله ای ست
چرا نگاه نکردم ؟

 

به مادرم گفتم: « دیگر تمام شد !»
گفتم: « همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.»

 

 

من از کجا می آیم ؟
من از کجا می آیم ؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟

 

 

ایمان بیاوریم
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تخیل
به داس های واژگون شده ی بیکار
و دانه های زندانی.
نگاه کن که چه برفی می بارد...

 


شاید حقیقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

 

 

 

من سردم است
من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد........................................



 

 

 

راستی چرا هوای دنیا اینقدر سرد شده....؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت4:11 بعد از ظهرتوسط آنی |
من این نیمه ها را دوست دارم ...

سخت گذشت این دو روز... قد همه ی دنیا سخت...

اما آروم گرفتم...

تا کی نمی دونم... اما می دونم که حالا آرومم...

با اون حرف زدم... با من حرف زد... عصبانی شدم... عصبانی شد.... حتی بدترین حرف هایی که ممکن بود به هم گفتیم... اما آروم شدم...

گریه کردم... گریه کرد... خواستم آرومش کنم و اون هم خواست من آروم بگیرم و گرفتم... او هم شاید...

حال قراره تو زندگیمون روزهایی باشه که با همیم حتی اگر تعدادشون اندک باشه...

حال قراره عاشقانه هامون رو ساکت و خاموش نگه داریم و دوستانه برای هم بمونیم...

 

 

گفت: من می خوام به هم برسیم... کنار هم برای همیشه... اما می دونی که نمی تونیم...

راست می گفت... من خوب می دونستم که نمی تونیم...

 

گفت: تا ابد توی قلبم می مونی حتی اگه همین امشب واسه همیشه بری...

ومن می دونستم که می مونم....

 

گفت: یه جا تو دلم همیشه نیمه می مونه...

راست گفت... توی دل من هم تا آخرین روز بودنم یه چیزی... یه جایی... نیمه می مونه....

 

 

اما من باور دارم که دل همه ی آدم ها پر این نیمه هاست ... و من این نیمه ها را دوست دارم...

نیمه هایی برای همه ی کسانی که فاصله ها و رفتن ها اجازه ی لمس مهربونی دست هاشون رو به ما نمی ده...

حالا من آرومم...

چون عزیز آشنایی برای من از دل نوشت...

و از این که عشق هرگز به معنای تام وصال نبوده... نیست... ونخواهد بود...

و من یاد گرفتم حالا که در هجران، وصال معصومانه ای هست که خود ِ رسیدن فرصت تجربه کردنش رو از ما می گیره...

حالا من آرومم...

مهم نیست که روزی در آغوش عشق دیگری آروم می گیره...

حتی مهم نیست که تا همیشه خاطره هاش برای من رنگ حسرت داره...

مهم اینه که من می دونم دورتر از من ... خیلی دورتر از من... کسی هست که جایی یه گوشه ی دلش تا ابد مال منه....

کسی که من همیشه براش یه آرزوی محال می مونم...

کسی که ممکنه یه روز بارونی به یاد بیاره که من عاشق قدم زدن زیر بارونم و دلتنگم بشه...

کسی که می دونه من عاشق شازده کوچولوام...

کسی که اهلی شده و منو هم اهلی کرده ... و می دونه اهلی کردن یعنی دلبسته کردن...

من دوستش دارم و اون دوستم داره... عشق برای ما سیب سرخ ممنوعه باشه شاید... اما دوست بودن نه... و دوست داشتن هم...

اون هرگز منو از خاطر نمی بره...

اون می دونه چقدر آروم می شم اگه وقتی اسمشو صدا می کنم با همون لحن مهربون همیشگی بگه: جونم...

اون تا آخر دنیا هر بار که در جواب صدا زدن اسمش به کسی جون بگه یاد من می افته...

من تا ابد برای اون هستم  و او هم برای من.... و همین کافیه... دوست داشتن همیشه کافیه...

من خوشحال نیستم.. حتی اندوهگینم... اما آروم گرفتم...

هنوز گریه می کنم... و با این همه بغض نفس کشیدن سخت می شه... اما آرومم...

چون هنوز هستم... چون هنوز اون و دوست دارم.... چون هنوز عاشق غروب های دلگیر و ابری ام...

چون هنوز اینکه به جای صدا زدن اسمش عسلی صداش بزنم رو دوست دارم....

چون مامان و بابام رو دوست دارم...

چون هنوز هم قدم زدن زیر بارون و توی جاده ای که تا آخر دنیا تموم نشه رو دوست دارم....

چون شراره ی مهربون و خواستنیم رو یه دنیا دوست دارم...

چون کتاب هام رو دوست دارم...

چون هنوز نوشیدن چای داغ با شکلات تو سکوت یه روز سرد پاییزی رو دوست دارم...

چون نفس کشیدن عطر شعرهای فروغ رو دوست دارم...

من دلشوره دارم...

دلشوره ی از دست دادن هر چیزی و هر کسی رو که دوستش دارم حتی یک لحظه هم رهام نمی کنه....

اما آرومم...

چون با همه ی تیرگی هام خدا هنوز هم منو می بینه و هرگز با من قهر نمی کنه حتی وقتی من با اون قهرم...

من آرومم...

چون بلدم دوست داشتن رو...

چون نیمه های قلبم هیچ وقت کامل نمی شه و من این نیمه ها رو دوست دارم...

نیمه هایی که نشون می ده من عشق رو می شناسم و دوست داشتن می دونم...

نیمه های غریب و همیشه دلتنگ قلبم...

من آرومم چون نیمه هایی در قلبم دارم که تا ته دنیا نیمه باقی می مونن...

گرچه دلم می گیره از بودنشون...

اما آرومم چون

                                             

                                          من این نیمه ها را دوست دارم...

 

 

 

 

 

 

 

*** تا چهارشنبه خونه نیستم... چهار تا امتحان وحشتناک دارم... فرصت نمی کنم به خونه ام سر بزنم... اما در خونه ی آبی من همیشه بازه... ممنون می شم اگه هر رهگذری که از اینجا گذری می کنه یه کوچولو برای من دعا کنه....

                                                               تابعد... 

 

+نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387ساعت9:20 بعد از ظهرتوسط آنی |
من عشق نمی خوام ...

باز داره میاد ایران... حتماً داره میاد عشقشو ببینه...  چرا به من خبر داد...؟؟؟ چرا؟؟؟

من نمی خوام دیگه خبری از زندگی اون داشته باشم...

خدایا من نمی خوام... من اونو نمی خوام... من نمی خوام آغاز این قصه رو از نو....

خدایا من دارم همه ی سعی ام رو می کنم که یه کم... فقط یه کم زندگی کنم....

خدایا نذار دیگه بهم زنگ بزنه... نمی خوام... sms هاشو نمی خوام... تلفن هاشو نمی خوام...

من حتی دیگه دوست ندارم که بغلم کنه.... من بغلش و نمی خوام.... بغلش جای من نیست...

جای اونه... جای عشقشه... من نمی خوام جای کسی رو... من دیگه دستاشو هم دوست ندارم حتی...  

من نمی خوام...

خدایا نمی خوام بیاد سراغم... نمی خوام دیگه صداشو بشنوم... نمی خوام دیگه اسممو صدا کنه... نمی خوام باز گریه کنه... نمی خوام بازم بگه با من بمون.... نمی خوام بهم بگه دلشو شکستم...

نمی خوام بگه اگه عاشق کسی بشم اون دیوونه می شه...

نمی خوام.... نمی خوام...

من نمی خوام عاشق کسی بشم... اما دیگه عشق اونو هم نمی خوام....

چرا باید بمونم....؟؟؟ چرا؟؟؟

نه... نمی خوام... خدایا یه کاری کن که دیگه نیاد...

یه کاری کن که اگه حتی باز تلفن کرد... اگه حتی گریه کرد... من طاقت بیارم و نذارم که دوباره همه چی شروع بشه...

دیگه هیچی ازش نمی خوام بدونم...

هیچی...

من خسته ام...

من عشق نمی خوام...

نمی خوام...

نمی خوام...

نمی خوا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا ا م.........................................................................................

+نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت6:25 بعد از ظهرتوسط آنی |