تبليغاتX
. . . آنی ِ رویای آبی
تلخی...

چیزی جایی در درون من دچار مشکل شده گویی...!

یاد ندارم این همه تلخی رو در خودم...

هیچ چیز باعث نمی شه حتی ذره ای احساس کنم که هستم...

دنبال آرامشی می گردم که انگار هرگز نبوده... بیشتر گشتن و کمتر یافتن شده قصه ی این روزهام!

 

ولع خوندن کتاب که به طرز عجیبی خاموش شده !

پرسه زدن در نت هم که بیشتر از حد لازم تکراریه !

در لیست آهنگهای مورد علاقه ام هم که انگار هیچ وقت چیزی برای گوش کردن و آروم شدن وجود نداشته !

حتی شکلات هم دیگه دوست ندارم !

گویی هرگز چیزی نبوده که دوست داشته باشم ...  چیزی برای خواستن... نه !  نیست... باور نمی کنم  روزی خواستنی هم بوده!

این دلگیری غروب های جمعه هم که همه ی آشفتگی های عالم رو پررنگ تر می کنه... 

با خدا هم قهرم، فکر می کنم... 

 

حتی دلتنگ اون هم نیستم دیگه!  این موضوع بیشتر عذابم می ده که شاید این همه وقت به اون دروغ می گفتم و حتی به خودم....

شاید هرگز عاشقش نبودم.... شاید یه عادت غریب بوده... و یا یه توهم عاشقانه...!

برای خودم هم عجیبه که مدام دعا می کنم دیگه هیچ وقت سراغم نیاد... می شناسم خودمو...

اومدنش   و   وسوسه شدن من   و  شروع دوباره ی  احساسی که الان به بودنش هم شک کردم...

نه... نمی خوام.... 

دلم خسته تر از اونیه که یه دلبازیه دوباره بخواد...

کاش هرگز برنگرده....

اما چیزی هست، که عجیبه!

من هیچوقت آغوش اونو نداشتم... ولی الان دلم میخواد سرم رو قایم کنم توی بغلش و گریه کنم...

زار زار گریه کنم.... نه از سر دلتنگی که یقین دارم حداقل تو این لحظه دلتنگش نیستم.... و نه از سر اینکه نیاز دارم الان، به آغوشی برای گریستن... و نه حتی محض دوست داشتنش.......

شاید چون یه جورایی حس می کنم که ممکنه آروم شم... یعنی می دونم که بلده آرومم کنه... و شاید هم چون می دونم به قول خودش حاضر بود همه چیزشو بده که فقط یه بار بغلم کنه... و یا شاید چون اونقدری می شناسمش که بدونم همراه من گریه می کنه تا وقتی که تو بغلش آروم بگیرم...

 

 

 

دلم رفتن می خواد... دلم گم شدن می خواد... دلم می خواد پاک کنم همه ی بودن ها و شاید نبودن های پشت سرم رو...

 

 

یاد ندارم این همه تلخی رو ...

نه!

یاد ندارم...

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت9:15 بعد از ظهرتوسط آنی |
بدون شرح . . . !

           بنويس مهلت موندن يه نفس بود 

                                                    . . .سهم من از همه دنيا يه قفس بود 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت7:47 بعد از ظهرتوسط آنی |
دخترکی که گم شد...!

دلم برای دخترکی که روزگاری  دلش می خواست نوازنده ی بزرگی بشه خیلی تنگ شده...

دخترکی که آرزو داشت یه پیانو داشته باشه که آوای ملایم نت ها تنهایی هاشو لبریز کنم...

دلم برای دخترکی که دوست داشت بتونه از چهره ی تموم آدم های دنیا طراحی کنه تنگ شده...

دخترکی که عاشق بازی سیاه و سپید و خاکستری قلم روی سپیدی کاغذ بود...

دلم برای ورقه های پاره شده ای که پر از داستان ها و نوشته های دخترک بود تنگ شده...

دخترکی که دوست داشت روزی یه رمان 500صفحه ای بنویسه...

دخترکی که دوست داشت سفالگری بدونه...

دلم برای دخترکی که رویاش بود که همه ی دنیاش رو با هنر و نوشتن بسازه خیلی تنگ شده...

و دلم می سوزه... دلم برای دخترک خیلی می سوزه...

 

دلم برای دخترکی که خانواده اش دوست داشتند پزشک بشه می سوزه...

اما من می دونستم که دخترک از بیماری هراس داره... مرگ براش کابوسه...

همیشه همه از دخترک انتظار داشتند که اول باشه، و دخترک همیشه اول بود... همیشه همه تحسینش می کردند... حتی خیلی از دوستانش حسرت بودن جای اون رو داشتند... اما دخترک عذاب می کشید... من می دونستم که عذاب می کشه... من خوب می دونستم که دخترک از تعریف هایی که همه ازش می کنند و حتی گاهی از شنیدن اسمش حالش بهم می خوره...

من می دونستم دخترک داره می شکنه از اینکه اون چیزی نیست که همه خیال می کنند...

 

حالا اون دخترک نه نوازنده شده... نه یه نقاش... نه یه نویسنده و نه حتی یه پزشک...!

حالا دخترک هر روز مجبوره با کلی فرمول شیمیایی سر و کله بزنه و سر از رفتارهای عجیب وکسل کننده ی اتم ها و مولکول ها در بیاره...!

 

دخترک خیلی وقته که گم شده... دخترک دیگه حتی اول هم نیست... اما همچنان همه ازش انتظار دارند که بهترین باشه....!!!

 

نمی دونم دخترک رو کجا گم کردم... کجای روز ... کجای شب... اما دلم براش خیلی تنگ شده...

می ترسم عادت کنم به این روزها... به اینگونه بودن... به خودم که برای خودم غریب و نا آشناست...

می ترسم یه روزی حتی بودن دخترک هم از خاطرم محو بشه...

کاش دخترک رو پیدا کنم...

کاش قبل از اینکه بمیره پیداش کنم......................................................................

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت9:51 بعد از ظهرتوسط آنی |
عمیق ترین ترس زندگی من

این روزها سایه ی این ترس آشنای قدیمی بیش از پیش آزارم می ده...

ترس از تموم شدن... رفتن... ترس از پایان...

 

 

اولین بار، خیلی سال پیش با این ترس آشنا شدم. وقتی که دلهره ی از دست دادن یکی از عزیزترینهای زندگیمو حس کردم...

شاید برای یه دختربچه ی 8 ساله خیلی زود باشه که با ترس مرگ از نزدیک مواجه بشه. کسی که بی نهایت بهش وابسته ای بیمار بشه و تو بترسی که اگه از دستش بدم...

ترسی که هنوز هم بعد از سالها رهام نکرده. اونقدر این ترس تو زندگیم  پررنگ شده که گاهی درمونده می شم  تموم این سال ها همیشه نگران بودم که اگه یکی از کسایی که دوستشون دارم رو از دست بدم چی می شه؟

دلهره هام، تنهایی هام، حتی کابوس های شبونه ام از این ترس لبریزه...

 

 

بار دوم، ترس از دست دادن و تموم شدن رو وقتی عمیق درک کردم که عاشق اون شدم....

من و اون وقتی به هم رسیدیم که هردومون خوب می دونستیم هیچ شانسی برای با هم بودن نداریم. پس شب ازدواج اون آخر همه روزای دونفریمون بود... ته همه ی عاشقونه هامون...

ترس از اون روز برام شد یه درد عمیق... خصوصاً  که ازم قول گرفته بود منم تو جشن ازدواجش کنارش باشم!!! حتی تصورشم دیوونم می کرد... آخه چه جوری کنارش باشم و ببینم کسی که زندگیم شده، نفسم شده رو دارم برای همیشه از دست می دم؟! چه جوری نگاه می کردم به مرگ عشقمون و لبخند می زدم؟! ترس از دست دادن عشقم برای من تکرار دوباره همون کابوس قدیمی بود...

خوب می دونستم که اونم نسبت به اینکه در نهایت منم ممکنه یه روزی زندگیمو با کس دیگه ای شروع کنم؛ همین حسو داره و همین بیشتر دلواپسم می کرد.

هیچ یادم نمی ره شبی رو که اون آهنگ رو برام گذاشته بود. آهنگ به زبون فارسی نبود و اون درحالیکه از هق هق گریه اش به سختی نفس می کشید و بریده بریده حرف می زدآهنگ و واسم معنی می کرد...

آهنگ از زبون پسری بود به عنوان هدیه ی ازدواج برای عشقش که حالا داشت مال کس دیگه ای می شد، با کس دیگه ای ازدواج می کرد...

 

 

 

این دو برهه ی زمانی از زندگیم، خیلی از لحظه های زندگیمو تحت تأثیر قرار داد.

و الان یه چند وقتیه که می بینم این ترس از تموم شدن و احساس پوچی تعمیم پیدا کرده به همه ی روزهام... لحظه هام... همه ی کسایی که می شناسم... همه ی جاهایی که می رم... دلبستگی هام... عادتام...

همیشه اضطراب دارم... اگه دیر بشه ... اگه تموم بشه...

باورش واسه خودم هم سخته، اما گاهی که دارم از لحظه هام به معنای واقعی لذت می برم، حتی گاهی که دارم از ته دل می خندم  یهو این ترس آوار می شه رو دلم. خنده هامو خفه می کنه. حتی بعضی از مواقع اونقدر بغض می کنم که سعی می کنم از اون جمع دور بشم و یه گوشه ای واسه تنهایی اشک ریختن پیدا کنم...

 

 

می ترسم... می ترسم زود ِ زود ِ زود دیر بشه و من نفهمم... می ترسم یه دفعه به خودم بیام و ببینم که تموم شده... دیر شده... که دیگه فرصتی نیست...

دلواپسم...

دلواپس همه ی لحظه هایی که می تونم از خنده های کسانی که برام عزیزند لذت ببرم اما این لذت هارو از دست بدم...

دلواپس همه ی "دوستت دارم"هایی که شاید یه روزی حسرت گفتنشون به دلم بمونه... دلواپس اینکه یه روزی این حسرت عذابم بده که می تونستم برای کسی کاری کنم و نکردم...

 

 

وای اگه تموم بشه... وای اگه دیر بشه... وای اگه... وای اگه...

من می ترسم...

خیلی می ترسم...

...

...

...

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت12:12 بعد از ظهرتوسط آنی |
....................

امروز حین گشت و گذارم تو دنیای این خونه های وبلاگی، خیلی اتفاقی سر از خونه ی ستاره درآوردم...

دلم گرفت... خیلی دلم گرفت... دلم از آدما گرفت.... از اینکه خیلی از ماها خیلی وقتا، اینجوری دل می شکنیم دلم گرفت... از اینکه کسی مثل ستاره هست که اینقدر دلش پاکه اما اینقدر تنهاست و کسی هم نیست که بهش کمک کنه دلم گرفت... کاش یکی از همین روزا، روزِ اون باشه...

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت8:32 بعد از ظهرتوسط آنی |
دلتنگشم...

سال پیش بود که اومد...

یه روز بهاری مثل یکی از همین روزا...

وامسال من درست تو همون روزا تمومش کردم.

شاید واسه همینه که این روزا دلم خیلی هواشو کرده.

یه جورایی حس همون روزا تو وجودمه.

خیلی عجیب بود... خیلی ناگهانی اومد... من ندیده بودمش، حتی هنوزم همدیگرو ندیدیم... اما شد یکی از خواستنی ترین های زندگی من...

و همه چیز توی این با هم بودن به نظرم خیلی عجیب تر از حدی بود که باید باشه... یا لااقل من انتظار داشتم که باشه... و همین باعث شد که بترسم...

بگذریم! شاید بعدها جریان رو کامل اینجا نوشتم که یادم نره کسی بود روزی، که من ندیده خواستمش... فعلاً نمی تونم... دوره کردنش اعصابمو بهم می ریزه

.

.

.

.

.

جوری باهاش رفتار کرده بودم که فکر می کرد ظاهرآدم ها برای من کوچکترین اهمیتی نداره! اما داشت. خودم می دونستم که داره. ولی اون نمی دونست...

تا الان شهامت به زبون آوردنشو نداشتم، اما خوب اینجا قراره خودم باشم... بی نقاب...

این حقیقت وجود داره که یکی از دلایلی که به خاطرش، خواستم قصه ی من و اون تموم بشه این بود که ظاهرش برام مهم بود... این موضوع  که رفتارم با اون، در این مورد، همراه با نقاب بوده، داره به معنای واقعی روحمو مجوه! ! !

حالم از خودم بهم می خوره ... گرچه این دلیل اصلی برای تموم کردن نبود. دلیل اصلی، بودن کسی قبل از من، تو زندگی اون بود و تعهدی که اون علی رغم احساس بینمون به رابطه ی قبلیش داشت... و اینکه من دلم نمی خواست خونه ی دو نفری من و اون با خراب کرن خونه ی عشق یه دختر دیگه ساخته بشه...  یه دختر مثل من... و شاید حتی بهتر از من.. آره... بهتر... خیلی بهتر... اونقدر که عسلیمو خوشبخت کنه...

.

.

.

.

.

با تموم این حرفا، دلتنگشم...  دلتنگشم...  دلتنگشم...  دلتنگشم...  دلتنگشم...

یعنی الان داره چی کار می کنه؟ نکنه گریه کنه... آخه طفلکم هر بار که بهش تلفن می کردم، با شنیدن صدام شروع می کرد به گریه... اونوقت تموم سعی ام رو می کردم که آرومش کنم اما صدایی که توی گوشی می پیچید فقط و فقط صدای گریه بود و گریه و گریه و گریه...

به نظرم گریه ی یه پسر همیشه دردناک تر از گریه یه دختره... تلخه... خیلی تلخ....

.

.

.

.

دلم نمی خواد دوباره بیاد سراغم.... دوباره گریه کنه و بگه بدون من نمی تونه... اونوقت منم دلم بلرزه و بگم که تنهاش نمی ذارم... بگم که حتی وقتی اون با عشقش ازدواج کرد و منم با کس دیگه ای زندگی خودم و داشتم بازم مثل یه دوست کنارش می مونم... نه! نه! باید تموم بشه... ما مال هم نیستیم... حق هم نیستیم... اینجوری فقط بیشتر بهم عادت می کنیم...

.

.

.

.

.

.

.

.

دلتنگشم...  دلتنگشم...  دلتنگشم...  دلتنگشم...  دلتنگشم...  دلتنگشم...........................

+نوشته شده در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت9:0 بعد از ظهرتوسط آنی |
آرامش...

دلم یه پنجره می خواد...

یه پنجره ی باز، رو به دریا...

دلم پرده های سپیدی رو می خواد که با وزش نسیمی که بوی دریا رو همراه خودش میاره، توی سپیدی نور بر قصند...

دلم یه صندلی کنار این پنجره رو می خواد...

دلم یه فنجون چای داغ می خواد با شکلات... شکلاتی که از حرارت چای توی دهانم ذوب بشه...

دلم آرامش می خواد...

 

 

 

 

... راستی چی به سر دنیا اومده که اینقدر شلوغ ودرهم و برهم شده؟؟؟!

شایدم بهتره بگم چی به سرمن اومده!

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت8:19 بعد از ظهرتوسط آنی |
یه حس غریب...!

یه حس غریبی به اینجا دارم!

عجیبه! ولی هنوز نمی دونم دوست دارم کسی بیاد به اینجا سر بزنه یا نه!

از یه طرف این حس، که اینجا یه گوشه از دنیاست که فقط و فقط متعلق به منه، من و وسوسه می کنه که آرزو کنم خونه ی آبی متروکم همیشه متروک بمونه ... از طرف دیگه من دوست خیلی دوست دارم. دلم می خواد من و خونه ی آبیم اینجا دوستایی داشته باشیم...

فعلاً که درباره ی احساسم به اینجا دچار دوگانگی شدم!

متاسفانه من اکثر مواقع درگیر این دوگانگی های غریبم!

در هر صورت فعلاً همین که توی این دنیای پر نقاب یه چهار دیواری آبی دارم که می تونم توش خودم باشم... خودِ خودم ...خودِ محض.... کلی غنیمته... تا بعد که ببینم چی پیش میاد...

+نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت8:31 بعد از ظهرتوسط آنی |
...

همیشه شروع کردن و تموم کردن، برای من سخت ترین های دنیاست...

مدت ها بود که می خواستم شروع کنم ولی هر بار ترسیدم...

واینکه چرا امروز شروع کردم، شاید به این خاطر باشه که امروز روایتی اززندگی من، به تلخ ترین صورت ممکن، اما خودخواسته، به پایان رسید...

دلم عجیب گرفته... گرچه به درستیِ این پایان ایمان دارم.

من فکر می کنم هر روایتی از زندگی که آغاز می شه،  من  دوباره شروع می شه... نفس می کشه... و با هر پایان  من  تموم می شه... می میره...

و زندگی شاید معلق بودنِ آدم ها میون این تولدها و مردن ها باشه....

امروز یک بار، تلخِ تلخ مُردم... تموم شدم... و یک بار شروع... ای کاش شروع خوبی باشه...

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت7:41 بعد از ظهرتوسط آنی |