دارم می روم ...
نوشته بودم که دلم چقدر "رفتن" می خواهد ...
می نویسم باز هم ... آخر تمام می شوم اگر که ننویسم ... اما اینجا نه ...
قصه ی اینجا تمام شده انگار ...
دوست دارم ته رویاهای آبی ام نقطه بگذارم ...!
نه! اشتباه نکن!
بی رویا نمی مانم! فقط دلم یک رویای تازه تر می خواهد!
و دلم "کوچ" می خواهد ...
می نویسم ... جایی دیگر ...
چه وقت؟؟؟ نمی دانم ...
روزی ... شاید همین فردا حتی ...
اما اینجا ... نه ...
پس
بدرود خانه ی رویاهای آبی من ....
بدرود خانه ی همه ی رنگ ها و بغض ها و اشک ها و لبخند های دخترانه ام ...
بدرود ................
پی نوشت: باورت می شود که هنوز نرفته دلتنگم...؟؟؟!!! :(
در کودکی . . .
در کودکی نمی دانستم که باید از زنده بودنم خوشحال باشم یا نباشم! چون هیچ موضع گیری خاصی در برابر زندگی نداشتم!
فارغ از قضاوت های آرتیستیک در رنگین کمانِ حیات ذره ای بودم که می درخشیدم! آن روزها میلیون ها مشغله ی دلگرم کننده در پس انداز ِِ ذهن داشتم! از هیئت گل ها گرفته تا مهندسی سگ ها، از رنگ و فرم سنگ ها گرفته تا معمای باران ها و ابر ها، از سیاهی کلاغ گرفته تا سرخی گل ِِ انار، همه و همه دل مشغولی های شیرین ساعاتِ بیداری ام بودند! به سماجت گاو ها برای معاش، زمین و زمان را می کاویدم و به سادگی بلدرچین سیر می شدم .
گذشت ناگزیر روزها و تکرار یک نواخت خوراکی های حواس، توقعم را بالا برد! توقعات بالا و ایده های محال مرا دچار کسالتِ روحی کرد و این در دوران نوجوانیم بود! مشکلاتِ راه مدرسه، در روزهای بارانی مجبورم کرد به خاطر پاها و کفش هایم به باران با همه عظمتش بدبین شوم و حفظ کردن فرمول مساحت ها، اهمیت دادن به سبزه قبا را از یادم برد! هر چه بزرگ تر شدم به دلیل خود خواهی های طبیعی و قرار دادهای اجتماعی از فراغت آن روزگار طلایی دور و دورتر افتادم . . .!
این روز ها و احتمالا تا همیشه، مرثیه خوانِ آن روزها باقي خواهم ماند! تلاش می کنم تا به کمک تکنیک بیان و با علم به عوارض ِِ مسموم ِِ زبان، آن همه حرکت و سکون را باز سازی کنم و بعضا نیز ضمن تشکر و سپاس از همه هم نوعانِ زحمتکشم که برایم تاریخ ها و تمدن ها ساخته اند گلایه کنم که مثلا چرا باید کفش هایمان را به قیمت پاهایمان بخریم و چرا باید برای یک گذران سالم و ساده، خود را در بحران های دروغ و دزدی دیوانه کنبم!
جرا باید زیبایی های زندگی را فقط در دوران کودکی مان تجربه کنیم حال آنکه ما مجهز به نبوغ ِِ زیبا سازی منظومه هاییم! در مقایسه با آن ظلمات سنگین و عظیم "نبودن" ، بودن نعمتی است که با هر کیفیتی شیرین و جذاب است!
بدبینی های ما عارضه های بد حضور و ارتباطات ماست! فقر و بیماری و تنهایی و مرگِ ما، هیچ گاه به شکوهِ هستی لطمه نخواهد زد! منظومه ها می چرخند و ما را با خود می چرخانند!
ما، در هیئت پروانه ی هستی، با همه ی توانایی ها و تمدن هامان شاخکی بیش نیستیم! برای زمین هفتاد کیلو گوشت با هفتاد کیلو سنگ تفاوتی ندارد! یادمان باشد کسی مسئولِ دلتنگی ها و مشکلات ما نیست! اگر رد پای دزد آرامش و سعادت را دنبال کنیم سرانجام به خودمان خواهیم رسید که در انتهای هرمفهومی نشسته ایم و همه ی چیز های تلنبار ِ مربوط و نامربوط را زیر و رو می کنیم! به نظر می رسد، انسان آسانسورچی فقیری است که چرخِ تراکتور می دزدد! البته به نظر می رسد! ... تا نظرِ شما چه باشد؟
حسين پناهي
* توی این روزهای دلگیر پاییزی، که عجیب طعم بارون داره ... هیچ چیزی به اندازه ی خوندن ِِ پناهی ... و نوشیدن یه فنجون چای و شاید هم قهوه!... دلچسب و لذت بخش نیست... :)
و من این روزها دوباره یادم افتاده که چقدر آرزو داشتم که می شد یک بار "حسین پناهی" رو از نزدیک ببینم! با همون صدای آشنا و حرف های عمیقی که با یه معصومیت کودکانه ی غریب گفته می شد... حسین پناهی با همون پوتین ها... با همون موهای آشفته... و چشم هایی که عمیق و مهربون نگاه می کردن.... و شاید با یک ته سیگار... !
چقققققققدر دلم می خواست یک بار... فقط یک بار... از نزدیک می دیدمش!

"رفتن" را صرف کن !
رفتم
رفتی
رفت
.
.
.
می دانی؟ گاهی هیچ جمله ای نیست که گفتنش ، به اندازه ی گفتن: "من رفتم...." لذت و آرامش بریزد توی صدایت....
و گاهی گفتن ِهیییییییچ جمله ای به اندازه ی "او رفت..." تلخ و گزنده نیست....
و من چقدر دلم "رفتن" می خواهد....
و چقدر دلم می خواهد پر رنگ بنویسم : "من رفتم..."
و تو بلند بخوانی ام....:
" او رفت...! تنها رفت...! "
پی نوشت:
"رفتن" برای من فقط مفهوم گذشتن و گذاشتن و رفتن در یک رابطه ی عاشقانه رو نداره....!
منظورم هر نوعی از رفتنه...
حتی وقتِ نوشتن ِ این جمله ها، جایی، در پس زمینه ی ذهنم به مردن هم فکر می کردم!
مردن هم نوعی رفتنه...!

دختران روستا
به شهر فکر می کنند ...
دختران شهر
در آرزوی روستا می میرند ...
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند ...
کدامین پل
در کدام جای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد ؟ . . .



