تبليغاتX
آنی ِ رویای آبی...
 
این روزها که می گذرند...
 

 

به ت می گویم دم بریده ناراحت می شوی، به ت می گویم جز جگر زده ناراحت می شوی، آماده ای تا ناراحت بشوی ، آماده ای تا بروی ، آماده ای تا فرار کنی ، فراری ای.

از بیرون که آمدی، اصلا فراری بودی. آمدی اینجا که دیگر فرار نکنی. فرار بد است. فرار یعنی همین طور که می دوی، هی از پشت سرت بترسی و از پشت سرت خبر بگیری. ها! فرار این است. فرار بد است.

اما دویدن دنبال پروانه خوب است. جلوت را نگاه می کنی.

آمده ای اینجا که فرار نکنی. آمده ای آرام بگیری. اگر آرام ندارد برایت، برو.

دارد، بنشین، راحت سرت را بگذار زمین، بخواب . . .

 

 

                                                                       برگرفته از کتاب "باران خلاف نیست"

                                                                                          نوشته ی  کوروش علیانی

 

 

 

این نوشته رو بی نهایت دوست دارم... عادت کردم هرچند وقت یک بار با صدایی که خودم بشنومش، زمزمه اش کنم...

دلم آرامشی رو می خواد که تو این نوشته حسش می کنم...

 

"اگر آرام ندارد برایت، برو...

دارد، بنشین، راحت سرت را بگذار زمین، بخواب..."

 

اما اگه آروم نداشت ... کجا باید رفت؟؟؟؟

 

و چقدر دلم می خواد که هیچ وقت از هیچ چیزی نترسم و فرار نکنم و مدام از پشت سرم خبر نگیرم... 

و بیشتر از همه دلم دویدن دنبال پروانه ها رو می خواد...

آخ! دویدن... دویدن... دویدن... و رویای معصوم و رنگارنگ پروانه ها.............

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط آنی  | 

 

1.همه چیز در حد و اندازه ای هست این روزها، که بتونم بهش برچسب "خوب" بزنم...

غم... بغض... خنده... همه با هم هستند و من خوبـــــــــــــم...

دیروز هم روز خوبی بود... شاید!

وقتم رو با دوستی گذروندم. حرف زدم،  شنیدم، خندیدیم، قدم زدیم...

اما چیزی کم بود... فکر کردم اما پیداش نکردم...

شب وقتی خوابم نبرد، وقتی کتاب خوندن مثل همیشه بهم لذت نداد، وقتی تصمیم گرفتم چند تایی آهنگ بشنوم تا خوابم ببره... وقتی شنیدم و شنیدم و شنیدم... و یهو بغضم ترکید...

وقتی هق هق کردم... از اون هق هق های بی صدا که تنت رو می لرزونه... و وقتی به این فکر کردم که خیلی وقت بود این طور عمیق و از ته دل گریه نکرده بودم... ناگهان سبک شدم...

همه چیز آروم شد و من هم... و یادم به این افتاد که چقدر دلم برای گریه کردن تنگ شده بود... یه گریه ی عمیق و از ته دل...

حالا می دونم که گریه بود که تموم دیروز کم بود و من دنبالش می گشتم...

 

 

2.یه وقتایی منتظر کسی باش.......................

 

 

3.هوای ابری و نسیم خنک امروز، اصلاً شبیه روزهای گرم و کسل کننده ی تابستانی نیست.

هر چقدر هم که این هوای ابری، دلگیر باشه من رو سر شوق میاره...

من عاشق پیاده روی ام.... مخصوصاً تو هوای ابری... نم نم بارون هم اگر که باشه حسابی ملسه...

امروز دلم می خواد پیاده برم... یه همراه خوب دلم می خواد... یه دوست... اما نیست هیچکسی...

کاش جاده ای تو دنیا بود که هیچ وقت تموم نمی شد... و من تا ته دنیا می تونستم قدم بزنم و قدم بزنم و قدم بزنم و .......

 

 

4. آشفتگی... سردرگمی... اندیشه های مشوش دلتنگ... عطرهای گیج...

چرا نمی تونم ذهنم رو مرتب کنم؟؟؟؟!

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:5 بعد از ظهر  توسط آنی  | 

 

داشتم فکر می کردم چه کسی آغاز کرد؟

من؟

یا تو؟

اول فکر کردم دل بستن ها و دوست داشتن های ساده و کودکانه ی تو بود که آغاز کرد...

بعد فکر کردم شیطنت های دخترانه و عاشقانه ی من....

و بعدتر دوباره فکر کردم چه اهمیتی دارد...؟

من؟

یا تو؟

مهم این است که شروع شده بود....

من ادامه دادم یا تو؟ نه! این هم مهم نیست... مهم این است که با هم رفتیم... من و تو...

صفحه سپید بود...

و ما پر از شوق نوشتن... تو با من... من با تو... همه چیز خوب بود... مهربان بود... بارانی بود... پاییزی بود... می دانی که عاشق پاییز و بارانم...

با هم رفتیم.... صفحه ی سپید را پر کردیم... سطر به سطر....

و به سطر آخر رسیدیم... بوی پایان می آمد... من بو کشیده بودم.... تو اما انکار می کردی... تا... تا... یادم نمی آید تا کی... بگذار بیشتر فکر کنم... آها ! یادم آمد... تو نوشتن جمله ی آخر را آغاز کرده بودی.... ولی باز انکار می کردی.... من هم که خب گفتم، بو کشیده بودم... لزومی نداشت که انکار کنم... پس برای نوشتن آخرین جمله کمکت کردم... یک کلمه تو.... یک کلمه من... کلمه ی آخر به تو رسید... همان فعل همیشگی... نوشتی "تمام شد"...

و تو... و تو دیگر انکار نکردی...

به من گفتی: نقطه را تو بگذار!

باز هم مثل همیشه کار سخت، سهم من شد...

و تو مداد مشکی را به دستم دادی و رفتی ....

مداد هنوز هم در دستم است... دستم خسته شده بس که مداد را نگه داشته ام... نمی دانم چرا نمی توانم نقطه را بگذارم.... شاید چون تو آزارم داده ای و من هنوز نتوانسته ام فراموش کنم... دست هایم رنگ بخشش ندارند... پس آرام نیستند... برای گذاشتن نقطه مضطربند...

شاید هم...

نمی دانم ... فقط می دانم که دلم می خواهد نقطه را بگذارم...

کاش کسی دستم را بگیرد و روی سپیدی کاغذ فشار دهد...

شاید این نقطه ی مردد کذایی، از نوک این مداد لعنتی لیز بخورد و بیفتد روی سطر آخر.... قل بخورد تا آخر ِ آخرین جمله... همان جا که تو نوشتی "تمام شد"...

اگر نقطه را بگذارم.... مداد را زمین می گذارم.... یک نفس عمیق می کشم... صفحه را ورق می زنم... و هوایم بار دیگر پر از بوی باران خواهد شد... و لبخند خواهم زد...

آه ... اگر نقطه را بگذارم...

باید نقطه را بگذارم...   باید....

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 7:28 بعد از ظهر  توسط آنی  | 

 

فکرها در سرم طوفان به پا می کنند... خیلی وقته که دلم می خواد بتونم راحت بخوام... سرم بذارم و آروم بگیرم... اما این فکرهای لعنتی یک لحظه هم رهام نمی کنن... و با پشتکار عجیبی خواب رو هم فراری می دن...

نمی دونم و نمی فهمم از چی نگرانم...

فقط فکرها کلافه ام می کنن... نمی دونم ... هیچی نمی دونم...

فکر... فکر... فکر...

عجیب و کلافه کننده.... من... خودخودم... گم شدن...  تو... آدم ها... دنیا... خدا... و ... و ... و ... و ...

گاهی احساس می کنم سرم از هجوم این همه فکر اونقدر حجیم شده که هر آن احتمال انفجارش میره!

 

یکی از نگرانی های بیشمارم که تو این فکر کردن های شبونه کشفش کردم، اینه که گاهی فکر می کنم تعداد آدم های مهم زندگیم خیلی زیاد شدن... !

گیج رابطه هام شدم...

کسانی اومدند و خیلی ناگهانی و دور از انتظار به جایی خاص تو زندگیم رسیدند... در حالیکه کسانی که خیلی پیش تر بودند و من فکر می کردم بودنشون برام خیلی خاص و بی تکراره، به یکباره جایگاهشون تغییر کرده و در نظرم گرفتار یه جور سقوط شدند... 

دیگه نمی تونم دقیق مشخص کنم که کی تو زندگیم کجاست! و این منو عصبی می کنه...

متاسفانه از اون دسته آدم هایی هستم که خیلی زود وابسته می شن... و عادت می کنن و اینو دوست ندارم....

دوست زیاد دارم ... و باید اعتراف کنم که من این شانسو داشتم همیشه، که دوستان بی نهایت خوبی داشته باشم.... گاهی احساس می کنم خدا دوستانم رو در نهایت لطف انتخاب می کنه و سر راه من قرار میده...

همه ی اونها هم برای من عزیزند اما گاهی از اینکه اینقدر دوستشون دارم دلواپس می شم...

هر کسی زندگی خودشو داره و زندگی رسمش اینه که باهات بازی کنه... کسی از تو سوال نمی کنه که تو دلت می خواد بازی کنی یا نه؟! جوری غرقت می کنه که یهو به خودت میای و می بینی تو عمق یه بازی اسیر شدی...

مهم نیست که چقدر کسی رو دوست داشته باشی... این بازی ها همیشه اون هایی که دوستشون داری رو ازت دور می کنن...

آدم ها رو همیشه دوست داشتم و دارم.... رابطه های عمیق و دوستانه رو هم...

همیشه از عاشقی کردن ، از دوست داشتن آدم ها به معنای واقعی کلمه لذت بردم... اما این روزها فکر می کنم از رابطه های عمیق می ترسم... اصلاً از رابطه ها می ترسم...

هر قدر بیشتر با کسی که دوستش دارم رابطه داشته باشم دلتنگ تر می شم... آخه روزگار بهم نشون داده که هر قدر هم که کسی رو بخوای در نهایت زندگی طبق عادت همیشگی خودش، اونو از تو دور می کنه... و یا تو رو از اون... همیشه فاصله هست... انگار اصلاً قرار نیست تا آخر دنیا کسی کنار کسی بمونه... انگار همه اومدن که از همدیگه دور باشن...

پس چرا دل می بندیم... ؟

چرا؟

چرا وقتی زندگی فقط و فقط فاصله می سازه... ؟ ؟ ؟

به اندازه ی یک اصل معتبر اعتقاد دارم به اینکه دل بستن، فاصله می سازه.... کافیه دل ببندی تا دور بشی... اصلاً شاید دل بستن خود دوریه... خود فاصله...

 

 

 

*حس کردم لازمه که بگم در این نوشته منظورم از دوست داشتن و عشق... دوست داشتن هرکس و هر چیزیه که عزیزه... همونی که بودنش برات مقدسه.... نه فقط یه رابطه ی عاشقانه!

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 7:33 بعد از ظهر  توسط آنی  | 

 

تو که می دانی! من پرواز را خوب نمی دانم...  می دانی اگر هم پریدن را یاد بگیرم  نشانی خانه ات را نمی دانم....

به من حق بده... این همه پنجره... طول خواهد کشید تا پنجره ی خانه تو را بیابم... اما ناامید نشو... منتظرم بمان... پنجره را هم باز بگذار...

باد که از تو حرف شنوی دارد... بگو پرده های حریر خانه ات را برقصاند... من رقص حریر را دوست دارم در دریای سپید نور و نسیم...

من می آیم... فقط تو نا امید نشو... پنجره را هم نبند...

می رسم به تو... شاید روزی دیگر، شاید سالی و شاید هم سال هایی...

اما می رسم ... تو  کنار پنجره ات منتظرم بمان...

من می رسم به تو و روی گلدان پشت پنجره ات، شاپرک وار می نشینم...

و تو به من لبخند می زنی...

راستی یادم رفت به خاطر پروانه ی معصومی که برایم فرستاده ای تشکر کنم...

پروانه ام بال هایش از جنس نازترین مهتاب های دنیاست...

و عطر نور و مهتاب و آب می دهد...

و تو را می شناسد... و رقص بنفش بال ها را خوب می داند...

می دانم که او را فرستاده ای تا کمکم کند و مراقبم باشد... می دانم که پروانه ی مهتابی ام را فرستاده ای تا همراهی ام کند، بال زدن را مشق کنم... مرسی...

پس دیگر سفارش نمی کنم... منتظرم بمان...

فقط یادت نرود پنجره ات را نبند...

راستی لباس گرم بپوش... خودت که خوب می دانی ... !

آدم ها و معرفت های شکسته، هوای دنیا را سرد کرده اند... مراقب خودت باش که در زمستان دنیا با پنجره ای باز سرما نخوری!

فکر می کنم من هم مراقب نبوده ام که باز سرما خورده ام!

مراقب خودت باش و پنجره ات را نبند...

 

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط آنی  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM